تبليغاتX
دریا
اجتماعی ، ادبی ، سیاسی، ورزشی ،فرهنگی
 

قسمت دوم

سادگی وصمیمیت اهالی هرچه بیشترمراوابسته به خود می کند.هرچند زمستان است ولی بهار ازدل سرمای زمستان خودرابه رخ می کشد.

بهارکه می آید،گندم زارهای سبزوگل خالکی هابه استنقبالت می آیند،بهارکه می آید،چهاچوب کلاس رها می شود،به دشت می زنیم،برای یکی ازکلاسها درآن فضای آزاد املا می گویم،کلاسی دیگرنقاشی،پنجمی ها دوست دارند،  انشابنویسند آنهم باموضوع بهار،آخرسرهم پسرها فوتبال بازی می کنند ودختران دانش آموزورزش خاص خودرا.

بازمی گردیم،احساس می کنم هم من وهم دانش آموزان ازکلاس ودرس امروزراضی تریم ودرکنارطبیعت آموزش بیشتری دیده ایم.

دربرگشت ازمیان علفزارهاعبور می کنیم وبهاربه روی مالبخند می زند.پسرک ریز نقشی که کلاس اول است ،پیشم می آیدوبارضایت خاطر می گوید:آقا،فردا هم می آییم؟اوامروزمهندس جوانی است که صاحب یک شرکت است وچندنفر درشرکت او اشتغال دارند.

روز بعد که به مدرسه برمی گردم.بچه ها کلاس ومحیط مدرسه راتمیزکرده اند.مثل هرروز هرپنج پایه دریک کلاس جای می گیرند.زنگ آخرباکلاس پنجمی هادرس ریاضی را مرور می کنیم.نزدیک ظهراست،نگاهم رابه پنجره کلاس می دوزم .ابری سهمگین هشدارم می دهد،بچه هاراروانه منزلشان می کنم،حرکت که می کنم باران نرم نرم شروع می شودولحظه به لحظه شدت می یابد،جاده ناهمواراست وخاکی، نزدیک روستای گودری شول که می رسم موتورسیکلتم خاموش می شود،شلاق باران کلافه ام کرده است.آسمان می غردورعدوبرقی عجیب همراه بارش شدید باران همه توانم راگرفته است.هل دادن موتورهم فایده ای ندارد.

دراندک زمانی دشت وجاده یکی شده اند.هیچ جنبده ای درآن مسیر پیدا نمی شود.کم کم باران فرو می نشیند.شمع موتورسیکلت رابابنزین می شویم ولی فایده ای ندارد.کارازجایی دیگرخراب است.باران سیل آسا بلایی به سرم آورده است که گویی موشی درخمره روغنی افتاده باشد.کم کم آبها عبور می کنند.جاده خودی نشان می دهد.یک سیاهی ازدورنمایان می شود.موتوری پرشی است که راکب آن مردی حدود سی واندی سال سن دارد.کنارم می ایستد وابتدا از نام ونشانم می پرسد.پدرم رامی شناسد وگویا خاطره خوبی از اودارد،از مهمان نوازی پدرم تعریف می کند درحین تعمیر موتوربرایم تعریف می کند که اهل یکی ازروستاهای گناوه می باشدوبه علت درگیری طایفه ای به شهربهبهان تبعیدشده است وامروزدراین وهوای بارانی به راه زده بودتاباخانواده اش دیداری داشته باشد.وشب هنگام دوباره به بهبهان برگردد. میکانیک حاذقی بود،درعرض چند دقیقه موتورسیکلت راتعمیر نمود،گویا آب به پلاتین رسیده بود وهمین باعث مشکل ودردسرشده بود.

جاده ای قدیمی پرازچاله ودست اندازوغیرآسفالت ازکنارروستا می گذرد.یکی ازاهالی روستا می گوید:ازاین جاده هم می شودبه گناوه رفت. بعدهاچندبار ازمسیرهمین جاده به گناوه رفت وآمد می نمایم.این جاده که از  شرق گناوه شروع می شودوازکنارروستاهای چم شهاب وفخرآوری می گذردتا ازبغل گوش روستای تاج ملکی به کوه بزند.یکی از روزهاپابه پای جاده وبه اتفاق برادران حیاتی عزیزولطیف که آنروزها دراوج جوانی بودندبه کوه می زنیم.گردنه های پرپیچ وخم راپشت سر می گذاریم ودرقسمتی ازراه موتورسیکلت هایمان را گوشه ای پارک می کنیم وراه را ادامه می دهیم.قبلاً شنیده بودم که این جاده  سالها قبل ساخته شده است. ودرمسیرهمین جاده درکنارروستای تاج ملکی قهوه خانه ای وپاسگاهی مستقر بوده است که بامتروک شدن این جاده ازقهوه خانه وپاسگاه اثروخبری نیست. دراین جاده ویژگی هایی رامی بینم که کنجکاوی ام رابرانگیخته می کند.

سالها بعدوقتی پیرامون این جاده باحاج عباس امیدی به گفت وگونشستم ازقدمت این راه بیشتربرایم سخن گفت.ازاینکه این جاده درزمانی احداث  شده است که درفاصله بین گناوه به بوشهرهیچگونه جاده ای وجود نداشته است.او می گوید که درابتدای اکتشاف نفت امکانات ووسایل از شرکت نفت آبادان وبوسیله یدک کش ودوبه به خورگناوه منتقل وبوسیله چهارپایان وازمسیرهمین جاده تاج ملکی به مناطق نفت خیز کوهستانی نظیر میشان وگچساران ارسال می شده است.وی معتقداست که درآن زمان هیچگونه راه وجاده ی دیگری درمنطقه وجودنداشته است وارتباط تجاری واقتصادی بین گناوه ومناطقی نظیر میشان،باباکلان،گچساران وعشایر این مناطق  از همین مسیربرقراربوده است.ازگناوه اجناسی نظیرخرما،پارچه،شکروچای ارسال می شده واقلامی نظیربادام کوهی،پشم،بلوط و...ازاین مسیر وآردگناوه می شده است.امیدی معتقد است که جاده تاج ملکی حدود سال1312احداث شده است ولی بعضی از مطلعین محلی قدمت آن رابیشترازاین میدانند.روزی دیگر به اتفاق جلیل بهروزی به منزلشان درروستای بهمنیاری می روم.پدرش ازمااستقبال می کند،ازاو هم سابقه  جاده وسال تأسیس آن راسئوال می کنم.اوبه نقل ازناصربهمنیاری که حدود 90سال سن داردمی گوید: شخصی به نام میرزاداود خان همت پیمانکار اصلی این جاده بوده است.تمامی جاده بوسیله نیروی انسانی وبااستفاده ازامکاناتی ساده مانند بیل وکلنگ وگاری دستی ساخته شده است.البته احداث آن ازطرف پیمانکار اصلی به صورت قطعه قطعه به پیمانکاران بومی نظیر مرحوم مشهدی گرگعلی جلال پور،مرحوم جوهرغلامعلی زاده و...وقسمت کوهستانی آن هم توسط پیمانکاران دیگری نظیر الله مراد قرچه ای وکاکاخان کرم و...ساخته شد.بهروزی درادامه صحبت هایش می گوید:بعدها پیمانکاری تعمبرجاده به علیباز ابراهیمی واگذارگردید.

                                                                      ادامه دارد...
+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 21:22  توسط غلامرضا کرمی  | 

 

تقدیرنامه را که نگاه می کنم،آقای امیری مسئول  کارگزینی می گوید،باید پرونده ای جدید تشکیل بدهم وحسابی  تازه که با03 شروع خواهد شد.دربایگانی ذهنم سری به پرونده سابقم می زنم،پرونده ای که بسته خواهد شد.ورق ورق برمی گردم، به اولین برگ پرونده که می رسم ،میخکوب می شوم.تاریخ راکه نگاه می کنم،سال 1359 است،جوانی18 ساله هستم،پرتوان وپرانرژی،گرما وسرما نمی شناسم.معنای خستگی رانمی دانم.روستا زاده ای ساده وبس ادعا هستم. دوران دانش آموزی ام کارگری وچوپانی هم کرده ام .خیلی از شب ها درکوه ودشت به سر برده ام وزیبایی طبیعت راباهمه وجود حس کرده ام.

اینک برگه  ای به اندازه نصف برگ آچاربه دستم می دهند.«آقای... به موجب این ابلاغ به سمت کفیل آموزگاردبستان میثم تاج ملکی منصوب می شوید....» هیچ چیز درزندگی به اندازه این نصف برگ خوشحالم نکرده بود

آه چه روزهای بلندی وچه حس غریبی درخود احساس می کردم.فصل تازه زندگیم آغاز شده بود.

بله ابلاغم راکه گرفتم سرازپا نمی شناختم.خوشحال وخندان به منزل رسیدم.محل خدمتم روستای تاج ملکی تعیین شده بود،به پدرم که گفتم ُخوشحال شدوگفت :اکثرمردمان این روستادوستان قدیمی من هستند. بی صبرانه منتظررسیدن به کلاس درس ومدرسه بودم.حسن عمادی معلم راهنما بود.براسی مرد خوب ونازنینی بودوهست.به اتفاق  آقای عمادی به روستای تاج ملکی رفتیم.تغییروتحول انجام گرفت مدرسه که تعطیل شدبرای برگشت به محل سکونتم که یکی ازروستاهای دیلم بودوسیله نداشتم،ولی غمی نبود پیاده به راه زدم ازمدرسه روستا تاجاده اصلی نیم ساعت راه بود،فکرهای زیادی درسرداشتم.چنین وچنان خواهم کرد.روش های نوینی درتدریس ارائه خواهم کرد.ازهمین  بچه ها پزشک،معلم،مهندس، شاعر،نویسنده، و... خواهم ساخت.درهمین فکرواندیشه بودم که خودرادرکنار جاده اصلی دیدم .

بارانی نم نم می بارید، یک ساعتی منتظر ماشین ایستادم تاروستای محل سکونتم سی واندی کیلومترراه بود.برای رفت وآمد موتورسیکلتی باید دست وپا کنم.جوان بودم وشوق پرواز تازه دربالهایم جوانه زده بود درزیرباران به راه زدم،ماشین تریلری درکنارم ترمزکرد.

 .به خانه که رسیدم .بارانی سیل آسا همه رادرلاک خود فربرده بود.سه روز وسه شب باران به شدت ادامه داشت.جاده خاکی بود وعبور ومرور خودروهادرمسیر بسیارکم ومحدود بود.علیرغم اشتیاق فراوان برای حضوردرکلاس درس،نتوانستم دراین سه  روزراهی به محل کار پیداکنم .وبعدازفروکش کردن بارندگی به سرعت خودرابه روستای تاج ملکی وآموزشگاه رساندم.وظهرهمان روز به اداره رفتم. نمی دانم بااین بارندگی های شدید وجاده های صعب العبور خاکی،چه کسی همت کرده وغیبت من رابه اداره  اعلام نموده بود.توجیه وتوضیحم راآقای عمادی قبول کردومن هم نصایح مشفقانه اش راشنیدم.

موتورسیکلت که خریدم،رفت وآمدم سهل ترشد.مدرسه پنج پایه بود ومی بایست هر پنج پایه راتدریس می کردم هرچند که تدریس در پایه اول ابتدایی  برایم مشکل بود ولی پایه های بالاترراخوب درس می دادم چندروزی که گذشت برای کلاس مبصر انتخاب نمودم.عمران محمدپوردانش آموز کلاس چهارم ابتدایی بود.اکنون دبیر ریاضی شهرستانهای گناوه است.عمران راکه دانش آموززرنگ وپرتلاشی بودمبصر نمودم،دانش آموز دیگری داشتم که باسن وسال کم دونده چابکی بودکه اگرتحت آموزش صحیح قرارمی گرفت ویادرشهرزندگی می کردشایدآینده اوباقهرمانی گره می خورد.

روزی برای کاراداری به گناوه رفته بودم.وقتی برگشتم اوضاع رانامناسب دیدم مبصرمدرسه دلخور بودگفت:آقادیگری رامبصرکن . اوضاع دستم آمد وقتی که معلم نباشد،دانش آموزان شلوغ می کنندوگاهی وقتها هم به جان هم می افتند.محیط کوچک است وخبرها زود می پیچد. مبصرنام دانش آموزان شلوغ رایادداشت کرده بودوهمین امرموجب دخالت خانواده ها وبگو مگوی مادران شده بود.یکی دو ماهی ازشروع به کار معلمی ام گذشته بود.کم کم هوا رو به سردی می گذاشت بارانهای موسمی فرا می رسیدند وگاهی وقتها به علت بارندگی های شدید رفت وآمد مشکل می شد،درفاصله بین روستا ومدرسه خانه ای گلی بود که اهالی درسالهای قبل برای بیتوته واسکان معلمان ساخته بودند.که البته خانه معلم نام داشت ولی نه به سبک وسیاق خانه های فعلی معلمان بود.هیچگونه دیوار وحصاری نداشت. حیاط آن بیابانی بود که روبه سمت مدرسه آغوش می گشود.هرچندکه کمتر درروستا می ماندم ولی جهت روزهای بارانی واضطراری خانه راتحویل گرفتم . یکی ازروزها که مجبور بودم درروستا بیتوته کنم،اطراف مدرسه قدم می زدم،جوانی که درآن  زمان سال آخردبیرستان رامی گذراند،پیشم آمد،سلام واحوالپرسی امان گل کرد.اورادردورانی که دانش آموز بودم درمدرسه امان دیده بودم.گویا یک پایه تحصیلی ازمن عقب تربود.من درخردادسال1359 دیپلم گرفته بودم واو درسال 1360 سال آخرمتوسطه بود.بله این جوان کسی نبود جزعلی سینامحمدپور که درحال حاضریکی ازکارشناسان شبکه بهداشت ودرمان گناوه است.

به هرجهت صحبت هایمان گل کرد.اوراجوانی روشن واهل مطالعه دیدم.ازروستا ومردمش سؤال کردم.ازوجه تسمیه روستای تاج ملکی که پرسیدم.علی سینا که تازه چانه اش گرم شده بود،گفت:قدیمی های ماوپیران روستا چنین نقل کرده اند که سالیان خیلی  دور  عشایر دامداری که احتمالاً ازکهگیلو یه وبویراحمد به دنبال چراگاه  ومراتع حاصل خیز بوده اند دراطراف محل فعلی روستا وکوه های سرسبز آن زندگی می کرده اند وهرساله به این منطقه آمدوشدداشته اند.

نقل است که جوانی «ملک» نام که دامداری زبر وزرنگ بوده است و«نی» رابه زیبایی می نواخته است به دختر یکی از دامداران عشایر وازطایفه ای دیگرکه آنها هم به ییلاق آمده بودند علاقه مند می شود. این دختر گویا« تاجو»نام داشته است وعلاقه مندی این دو جوان عشایرمنجر به ازدواج می شود.وقتی هواروبه گرمی می رود وعشایر کوچ می کنند این خانواده تازه شکل گرفته درهمان محل می مانند وبنیان روستایی را می گذارند که بعدها به نام «تاج ملکی» معروف می شود که این نام ترکیبی ار دو نام «تاجو»و«ملک» می باشد.

همانطورکه قدم می زنیم از روستا فاصله می گیریم. درفاصله بسیار کم ودرشمال روستای تاج ملکی روستای دیگری با چند خانواده دیده می شود.علی سینا می گوید: به این روستا هم محمد عبدعلی می گویند. وادامه می دهد که یک نفر به اسم محمدعبدلی که گویا ازطایفه حیا غیبی خرم آباد بوده وپس ازاختلاف باخویشان خود که درآن زمان درروستای مال قائد ساکن بوده اند.به روستای تاج ملکی پناه می برندولرهای ساکن درتاج ملکی اوراپناه می دهند.وی درنزدیکی روستای تاج ملکی ساکن می شود.وپس ازازدواج بادختری ازاهالی روستای تاج ملکی  درآنجا خانه ای می سازد وپس از زادوولد روستای کوچکتری درکنار تاج ملکی بوجود می آید که به آن« مال محمد عبدعلی» می گویندوحالا نتیجه ها ونبیره های آن خانواده های بانام حیاتی وخرم آبادی می باشند.

کم کم آفتاب درپشت درخت های گزروستای محمد عبدعلی به خاک می نشیند.باید به خانه نرگردم.از  علی سینا که جدا می شوم به  خانه گلی معلم بر می گردم.چند دانش آموز کنار اتاق نشسته اند،یکی ازآنها برایم شام آورده است ،دیگری نان محلی وسومی تخم مرغ محلی،ازمحبتشان تشکر می کنم.فانوس راروشن می کنم تا درروشنایی کم رنگ آن دروس وبرنامه های کاری فردایم رامرور کنم.

ادامه دارد...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 14:0  توسط غلامرضا کرمی  | 

چندین سال  است  درایام تعطیلات نوروز ی  وتعطیلاتی  که درطول سال  پیش می آید  سیل مسافرین  وگردشگران  از اقصی نقاط کشور  راهی بندر گناوه می شوند . براساس  آخرین گفته های مسئولین استانی  سال گذشته  از سه میلیون  گردشگری که در ایام  نوروز  وارد استان شده اند  دومیلیون نفر آن گناوه  را برای گذراندن تعطیلات نوروزی انتخاب نموده بودند.  با این استقبالی که از این بندر زیبا  شده است  تا چه اندازه  مدیران ومسئولین  شهر  از این فرصت  به نفع توسعه  شهر  بهره برداری کرده  اند.

 ساحل زیبای  گناوه می تواند  منبع در آمدزایی باشد  تا ضمن ارائه خدمات بیشتر  به گردشگران  در توسعه  شهر وزیرساخت های  آن  کمکی برای  شهرداری باشد.

حضور این  همه  مسافر وگردشگر  نیاز  به ارائه خدمات دارد که اگر  مدیران  شهر  به ویژه  شهرداری  از این فرصت  به درستی  استفاده نکنند این فرصت ها به یک تهدید  تبدیل می شوند.  ونه تنها سودی عاید مردم وشهر نمی شود  بلکه اندک   عوارضی که مردم فقیر بابت ساخت وساز  به شهرداری می پردازند  باید  هزینه وصرف جمع آوری  زباله های باقی مانده از حضور  مسافرین وگردشگران    شود.

به عنوان مثال  یک شرکت خصوصی  پس از بررسی  در سواحل  ایران ُ بندرگناوه را  برای اولین  جشنواره بین المللی  مجسمه های شنی  انتخاب نموده است. هرچند که این فرصت زیبا  برای معرفی  استعدادهای شهرستان  گناوه قابل تامل  است وفرماندار این شهر  به طور مکرر  خواستار  همکاری  ادارات با این  شرکت شده است. ولی تا چه اندازه  مسئولین شهر  از این رویداد  برای معرفی  وکمک به توسعه  ورشد شهر  از این موقعیت و  وضعیت  استفاده نموده اند. تعامل وهمکاری باید به نفع طرفین باشد. در صورتی که  بهترین نقطه ساحل  در اختیار این شرکت  قرار داده شده است و علیرغم دعوت کتبی  از طرف شهرداری ُ شنیده شده است که شرکت مذکور   هنوز  قرار دادی با شهرداری منعقد ننموده است .

بارها وبارها از زبان شهردار گناوه شنیده ا یم که شهرداری این شهر  شش میلیارد بدهکاری دارد .  پس چرا  از این فرصت ها  برای حل مشکلات  شهر ورفع بدهکاری  شهرداری استفاده نمی شود؟  

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 13:19  توسط غلامرضا کرمی  | 

 این روزها  خواب های جهان آشفته است وسکوت دشنام  غریبی است بربلندای انسانیت .  خوشه های زیتون با سروهای سبز می افتند .

وقتی  وحشت  در چشمان  سراسیمه  زنان ضجه می زند  وکودکان حماسه روز می شوند . بمب ها رنگ می بازند . بمب ها  شرمسار  عروسکی  است  که در آغوش دخترکی  آرام گرفته است.

شیشه های  جهان می لرزد  از هیبت سنگ ها  ودستهای کودکانه ات .  سنگ هایی  که درچله ی  خشم مقدسی پرتاب می شوند تا خواب کاخها را آشفته سازند.

درباغچه های غزه ُ داغهای تازه می کارند  وآنها  که درحاشیه ی این رویداد  ُ آرام می گذرندُ کجای خوابشان  را سراسیمگی  کودکان فلسطین  گزفته  است.

چه کسی دلواپس پرنده های  گم نام  هراسناک است . باید ترانه  ای تازه سرداد  وهمنفس  نخلهای سربلند ُ ایستاده مرد وعاشقانه  ومردانه  یزله ای تازه سرداد.

در سرزمین شکوفه های  فردا ُ زخمهایت  به شکفتن  ترانه ای می انجامد  که تشت بام داعیه داران  جهان است.  از زخمهایت  بهاری تازه  می روید . کبوترانی  به خاک می غلطند . زمین  در همیشه ی عطش  خود  می سوزد . چرا  جهان  در مدارش  خود نمی رقصد . با رقص  زمین ُ خون  گلوی   عروسک  کدام  دخترک  فلسطینی شتک  می زند .

 هرصبح  از  پنجره ی آفتاب  ُ زمین  درد بی سرپناهی  را می گرید.

اگر دژخیمان نبودند ُ دنیا چقدر زیبا  بود.

این بی شمار خنجر  که از  چهار  سو می روید ُ برجسم  کدام فرزند غزه  می بارد. اینجا  میان  این همه  تنهایی دنبال  چشم کدام عزیز می گردی .

تاریخ  حواله فردا  می شود  تا پشت خاک ریز زمستان به انتظار بهار بماند .

مشتی به خاک می بری  و با ابرهای سوگوار می باری .

آیینه ها رقص جنگل را فریاد  می زنند . دخترکی در ازدحام انفجار  گم شده است.  ومادری  فریادهای  زخمی اش  را ترانه  می کند .

روزی ابرهای  سوگوار می کوچند  وبهار  برگ اول  تمام فصل ها می شود. آن روز دور نیست.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت 21:11  توسط غلامرضا کرمی  | 

من از قطب شمال چشمهایت سخت دلگیرم

شبی در انجماد  دست هایت خسته می میرم

دراندام غزل  می پیچم  از تنهایی وسردی

به امیدی  که شاید دیرتر سازی  زمین گیرم

 سرابی از سکوت  آخرینت  پیش رویم ماند

بی آبانی  که با تو می کند هر روز در گیرم

 نشسته  بغض  باران  در نگاه ابر آلودت

به روی  موج دریا  می کنی  این بار تحریرم

 زدام سرنوشتی  تلخ می گویی ُ عزیز من

بگوبامن  که با زلفت گره خورده است تقدیرم

هزار اندوه در جانم ُ هزار آیینه در چشمت

نشستی روبه  رویم ُ می کنی از زخم تکثیرم

نمی خواند  نگا هت با دل گرم  سخن سنجم

نمی پیچد صدای صبح در رگ های زنجیرم

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 14:58  توسط غلامرضا کرمی  | 

پشت سر دشت و پیش رو دریا

با توام  گرم گفتگو  دریا

مست نا ز نگاه سبز توام

می شوم با تو  هم سبو دریا

دست در دست تو  شبی  تنها

 می رود دل  به جستجو دریا

می توان با توپاک و روشن بود

می توان با تو گفت از او دریا

گرچه این دل گناه آلود است

می کند در توشستشو دریا

از چه رو سربه صخره می کوبی

درد خود را به من بگو دریا

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 14:46  توسط غلامرضا کرمی  | 

دل تو بندر وچشم تو دریاست

نشستن در کنار هردو  زیباست

دل من قایق گم کرده راهی

که در آرامش چشم تو پیداست

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 14:40  توسط غلامرضا کرمی  | 

بدیا که خوب باز هم از دست می رویم

ازدست می رویم ولی مست می رویم

راهی اگر شدیم  به پای خطر چه باک

در حوزه ی نگاه تو چون هست  می رویم

با تو به هر کجا  که بگویی ُ روانه ایم

با هودج نگاه تو در بست می رویم

بستیم بار خویش ُ در این گیرو دارها

با هرچه هست و نیست  به پیوست می رویم

آسوده ایم  از غم توفان روزگار

حالا که با نگاه  تو سرمست می رویم

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 7:27  توسط غلامرضا کرمی  | 

هر لحظه در کشاکش تنها شدن  گذشت

تا عاقبت نشانه دریا شدن گذشت

دیروزمان به قصه  تکرار مبتلاست

امروز با حواله ی  ی فردا شدن گذشت

با واژ ه های کال نفس گیر می شوم

فرصت برای شاعر وشیدا شدن  گذشت

پاییز در حوالیمان دور می زند

ای غنچه ها  ُ بهار شکوفا شدن گذشت

وقتی که ابر بر عطش دشت خیمه زد

در فکر رود نیت دریا شدن گذشت

در پیله های قافیه زنجیر می شوم

فرصت برای لحظه ی (( نیما)) شدن گذشت

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 16:58  توسط غلامرضا کرمی  | 

دست در دست خیالت

راه می پویم باپرستویی که آهنگ سفر دارد

کوچ گاهم را دوباره بازمی گردم

سرزمین آیه های سبز

سرزمین کوزه بردوشان

تشنه راه خویش را

کج می کنم تا چشمه ی بالا

کوزه بردوشی نمی بینم

هیچ راه مال رو

برسینه های تپه پیدا نیست

آسمان قریه کوتاه است.

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 16:4  توسط غلامرضا کرمی  | 

پشت سرم را که نگاه  می کنم  خود را پشت نیمکتی  می بینم  وآن لحظه های سبزی  که بی درنگ آغاز شده بود  وتو با آن شکوه  از در در آمدی  وعشق را هجی کردی  ودستی بر سر اندیشه ها یمان کشیدی  و جغرافیای  دلمان را تسخیر کردی .

از شرق نگاه تو برمی خیزیم  وطلوع می کنیم  از جغرافیای  زخمهایت ُ از تاریخ نگاهت  وهندسه قلبت را ترسیم می کنیم.

غمگین تر از همیشه   از تو می نویسم واز زخمهای باستانیت ُ از نگاه زلالی  که در اولین روز درس  برما گذشت.

دستم را می گیری  تا به کشف  مجهولات  رهسپارم  کنی . دوست دارم  تا همیشه  جوان ببینمت  مثل همان روزهایی که قبراق می آِمدی  وگچ را برمی داشتی  والف را برسینه  تخته  می نشاندی . مثل همان روزها که به صف می شدیم  وتو می گفتی وما تازه می شدیم. تو می گفتی وما بزرگ می شدیم . تو می گفتی  و ما می نوشتیم . تومی سرودی وما خوشه می چیدیم. امروز رازگونه تر از همیشه می آیی و در خیال من خانه می کنی . سمت وسوس عصایت را پی می گیرم وبا سرانگشت اشاره ات راه می جویم.

دستی بر سر اندیشه هایمان می کشی وباز جغرافیای دلمان را تسخیر می کنی .عشق هجای  زندگی مان بود  ولحظه هایمان سرشار از پرنده وپرواز بود.

دستمان را می گرفتی و با طبیعت  روستا  آغاز می کردی ُ باگل  وسبزه و  وبهار ُ با باران  وکوه ودشت ُ باترانه هایی که باموسیقی گنجشکان آغاز  می شد و با هوای کوهستان گره می خورد.

رنج هایمان  تقسیم می شد  ولبخندهایمان ضربدر نگاه تو می گردید.  می خواستم برایت چکامه ای بنویسم ولی قلم به سمت وسوی دیگر می رود  . به سمت خاطره های باتو بودن ُ آنگاه که گرد چرخ وجود تو  می چرخیم ودست در دست  بهار به نوروز می رسیم .  دوباره باد ُ باران  را باتو  ترانه می کنیم . در درس تصمیم کبری مصصم تر ازهمیشه دغدغه ی کتاب را مشق می کنیم . با خرگوش بازیگوش به جنگ خورشید نمی رویم . با تو صدای پای باران مارا به وجد می آورد.  تا تشنگیمان را با لهجه ی باران  پاسخ  باشی  وجویبارهای زلال دانش را از چشمه ی  جوشان لبهایت  بنوشیم . پا به پای تو  برسر سفره ی  کوکب خانم می نشینیم.

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 15:22  توسط غلامرضا کرمی  | 

مطلبی در یکی ازهفته نامه های محلی در رابطه با وضعیت گناوه به چاپ رسیده بود که برشی از آن را تقدیم می کنم . این مطلب مربوط به ۹ فروردین ۱۳۸۷ می باشد.

شهر از جمعیت لب پر می زند جمعیتی که چین می خورد  وروانه می شود تا خودرا به اجناس  چینی گره بزند به ساحل که می رسم هنوز چادرهایی به رنگ بهار برپا بود  وآسمان که به آبی دریا دست می داد  وجماعت به هرطرف جاری  وماسه ها که تکیه به دیوار ساحلی دادند.  وهمین پارسال بود  که دیوار  ساحلی با یک سلام موج  فروغلطید

ای کاش  خیابان ساحلی  را می شد کمی به سمت شهر هل داد تا جایی برای  فوتبال بچه ها می شد.

ای کاش می شد پلاژی داشت یا حمام های آب شیرین ساخت.

ای کاش درختی  بود تا در سایه سار آن مسافری بیاساید

ای کاش ساخت وسا زهای حاشیه ساحل  عقب تر می رفتند  تا نفس دریا باز شود

وای کاش...

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 14:22  توسط غلامرضا کرمی  | 

این روزها شغل های جدیدی در گناوه ظهور پیدا کرده است.  شغل هایی نظیر قایق سواری ُ اسب سواری ُ اربانه سواری  و... از مشاغلی هستند که در کنار دریا وساحل گناوه با آنها مواجه می شویم  مشاغل پردر آمدی  که نیاز به سرمایه گذاری آنچنانی هم نیست . جادارد مسئولین شهر گناوه سرمایه گذاری بیشتری روی ساحل این شهر انجام دهند  آن وقت خواهند دید که در آمد حاصل از دریا وتوریسم کمتر از بازار تجارت این شهر نیست.
+ نوشته شده در  شنبه سوم فروردین 1387ساعت 20:57  توسط غلامرضا کرمی  | 

طبق خبرهای رسیده  تا ساعت ۴ بعدازظهر گفته می شود ۷۰ هزار مسافر نوروزی وارد شهر گناوه شده امد  البته شدت شلوغی شهر از ساعت ۵ بعد ازظهر  به بعد می باشد. لازم  است مسئولین محترم تمهیدات لازم  را جهت رفاه میهمانان نوروزی فراهم نموده تا سالهای آینده  شاهد استقبال بیشتر میهمانان به این بندر پر خاطره باشیم.  
+ نوشته شده در  شنبه سوم فروردین 1387ساعت 1:37  توسط غلامرضا کرمی  | 

این روزها  گناوه میزبان خیل زیادی از هموطنانمان  می باشد . ساحل زیبای گناوه  حال وهوای خاصی یدا کرده است . امید است مسئولین  سرمایه  گذاری  خوبی  روی  ساحل  گناوه داشته باشند  تا بتوان از موقعیت  ایجاد شده  استفاده بهتری  برد در آغاز سال جدید وبلاگ شمیم ۲ در نظر دارد مسائل اجتماعی شهر را پی گیری نماید. نظرات وهمکاری شما مارا امیدوار  به ادامه راه خواهد نمود.

+ نوشته شده در  جمعه دوم فروردین 1387ساعت 22:44  توسط غلامرضا کرمی  |