اجتماعی ، ادبی ، سیاسی، ورزشی ،فرهنگی
زیبا وزرد مثل تو رنگی ندیده ام

 ازخش خش عبور تو لبخند  چیده ام

در زیر پای  رهگذران  فرش می کنی

آن دامنی  که بر تن  تو سبز دیده ام

برمن وزیده ای  که وجود م به رنگ توست

در لحظه ی  عبور تو  خودرا شنیده ام

عریان تر از همیشه نشستی مقابلم

یک رنگتر از نگاه  تو رنگی ندیده ام

آغوش می گشایی  وبغلم می کنی

تو فصل آخری که به پایت دویده ام

تو فصل آخری که سرآغاز من شدی

این جامه  را به یاد تو برتن بریده ام

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم تیر 1389ساعت 15:9  توسط غلامرضا کرمی  | 

 

بهار از راه رسیده  است . در بهار  سال گذشته  قسمنی  از خاطراتم  را خواندید . خاطراتی که با بهار زنده می شود . خاطراتی که بوی عطر خصیل ( قصیل ) می دهد .بوی ساده روستا ،

 دوباره  به باریکه ای از اتفاقهای  گذشته سری می زنم . به فصل های چهار گانه روستا  سری می زنم

 بهار  وعطر  قصیل  های  آن را  می شناسم . نمی دانم چرا  بهار  بوی  غم دارد ، هوای  هجران  وفراقهای بعد از آشنایی را می دهد .

تابستانها ، فصل  عقرب های  سیاه  وزرد ، فصل  تخم گذاری  گنجشکها ، فصل تیر وکمان ، فصل تشنگی وآب  خنک  چاههای تلخ ، که سالها بعد فهمیدیم  این تلخی را . وزمستان را با  شکفتن ناودان ها  وجاری شدن جویبارها  وپای پتی در کوچه های پر از آب می شناسم .

پاییز را در تجمع همولایتی ها می شناسم .پاییز را بیشتر دوست دارم .پاییزی که بوی دعوا می دهد ، بوی آشتی می دهد و بوی کار وهمراهی ، فصلی که باران را درپی دارد.

به باریکه ی آن روزها سری می زتم . خانه پدری مملو از جمعیت است . بعضی ها اعتراض دارند . بعضی ها شادند وبعضی سعی در حل اختلافات .

فصل پاییز است . فصل زراعت است ومشکل همیشگی تقسیم زمینهای مشاع ، هرساله  شاهد بگو مگوی همولایتی ها هستیم.که علیرغم مهربانی هایشان سالی یک بار تلخ می شومد .

 اگر باران ببارد ،  زمستان منطقه  ما سر سبز ترین  فصل ماست .  بهاری ترین فصل است .  وما می آمدیم  از د شت های دور، از تپه های سرسبز ، با حال وهوایی  که از نشاط کودکانه  سرشار بود . بهار که می آمد دشت ها  را  زیر پا می گذاشتیم  وجریان زندگی را  در جریان آب دره های  حاشیه روستا  به تماشا می نشستیم .

باران که می بارد  عجب مزه ای می دهد  این منقل های  فلزی  وکتری های  که از دود آتش هیزم  سیاه شده اند  وکلک های که  از بوته های " خارشتر "  مشتعل می شوند  وما با حال  وهوای کودکانه  دور این شعله ها  جمع می شویم.

 حوصله ها چه زود  سر می روند . سایه های که آرام می آیند  وآرام می روند . سایه های که پیر می شوند . سایه های که می رقصند . شبهای روستا چه رویایی می شوند  وقتی که آسمان پر ستاره  را در آرامش  دشت به نظاره  بنشینی  ولذت چریدن  گله رابفهمی .

بغض ها را بفهمی ، لبخندها را بفهمی  وآن پیر زنی که بغض گلویش را فشرده  است وهی کل می زند . او می رود  تا کوچکترین فرزندش را به" دوما رویی " ببرد  .دستمالهایی که در هوا می چرخند  و اسب سوارانی که  که مهارتشان  را به رخ  تماشاگران می کشند.

صبح اولین روز عروسی  دختران سینی به سر  از منزل داماد  خارج می شوند . در این سینی ها  بشقاب های آجیل  وشیرینی قرار دارد.  ودر هربشقاب  یک دستمال جیبی می گذارند .  این بشقاب های بین همه اهالی روستا  تقسیم  می شوند و هر کس به فرا خور توانی که دارد به جای شیرینی چیزی در بشقاب ها می گذارد پول یا هر چیز دیگری که مورد نیاز زندگی باشد جایگزین شیرینی ودسمال در این بشقابها می توان نمود.

باران که می بارد روستا دلنشین وشاعرانه می شود پاهای برهنه که با زمین نرم باران خورده آشنا می شود حا ل وهوای دیگری به سراغت می اید .من وعوض پور از کلاس اول ابتدای هم کلاس بودیم هر چند که او یکی دو سال از من بزر گتر بود اولین روزی که به مدرسه امد،دست در دست پیر مردی داشت که او رادائی می خواند.به راستی که غربت این پیرمرد او را در جایگاه  دائی عوض پور قرار داده بود .هردو از خانواده های غریبی بودند که روستای گاو زرد راساحل آرامش خود قرار داده بودند .

روستاازچند خانواده بزرگ وکوچک تشکیل شده بود که در بخش شرقی آن چند خانواده ی غریبه که حالا دیگر غریبه نیستند وسالهای دور پدر وپدران انها از روستاهای اطراف کرمان در حاشیه روستای گاوزرد از توابع لیراوی سکنی گزیده اند .مردمانی بسیار مهربان ،آرام وزحمت کش .

(حسین محمد علی )پیرمردی است که بااین خانواده ها احساس نزدیکی فراوانی دارد .او زن وفرزندی ندارد .کسی به درستی نمی داند که از کجا آمده است خانه ای بسیار کوچک ومحقر دارد رفت وآمد به اتاق کوچک پیرمرد برای ما آسان بود ولی بزرگترها حتما باید سر خم می کردند تا بتوانند وارد کلبه پیرمرد شوند.

دبستان در روستا :

شرایط زندگی در روستاایجاب می کند که حیاط ها بزرگ باشند یک روز که از بازی های کودکانه به خانه بر می گشتم میزونیمکت هایی جدا از هم رادیدم که گوشه حیاط منزلمان به ترتیب چیده شده .بعدها فهمیدم که اینها میز ونیمکت هایی است که برای راه اندازی مدرسه روستا تهیه شده است .مرحوم پدرم پیگیری کرده بود تا روستای ما جز اولین روستایی باشد که در منطقه لیراوی صاحب دبستان  می شود یک منزل خالی از سکنه که در شمالی ترین ضلع روستا  قرار داشت محل استقرار مدرسه تازه تاسیس شد .حدود پنج سالی داشتم که مدرسه افتتاح شد دبستانی که در شش پایه تحصیلی اغا ز به کار کرد .افرادی که قبلا به مکتب رفته بودند باتوجه به توانایی هایشان در یاد گیری در پایه های بالاتر ثبت نام کردند.

باتلاش پدرم مدرسه در روستا راه اندازی شده بود وباوجودی که به سن قانونی ورود به مدرسه نرسیده بودم اصرار داشت به مدرسه بروم .به ناچار به صورت مستمع آزاد پذیرفته شدم .

فصل زراعت ودعواهایی که زودفراموش می شد

زمینهای کشاورزی روستا مشاع است در یکصدوچهل ونه ونیم سهم ،که تنها نیم سهم زراعی آن به من رسیده است .همین مشاع بودن زمینهاهر ساله عامل اختلاف وبگومگوی اهالی می شد

هر ساله اول پاییز و چند روزی پیش از زراعت و فصل کشت سهام داران روستا در سه گروه پنجاه سهمی تقسیم می شوند و زمین ها را به صورت قرعه کشی تقسیم می کنند که در اصطلاح محلی به آن «چوب انداختن» می گوییند مثلا چوبهایی را زیر خاک پنهان می کنند و هر قطعه چوب را  به نام زمینی خاص نامگذاری می کنند و از افرادی  بی اطلاع می خواهند تا چوبهایی که زیر خاک پنهان می باشند به نیت زمینی خاص بیرون بیاورند وآن وقت چوب متعلق به هر گروه  یا فردی بود رمین به او تعلق می گرفت. در این وقت ها بود که دعواها شروع می شد دعوای روستاییان هم مانند خود   آنها سا ده ه و بی آلایش بود زود فراموش می کردند.دوباره مهربانی جای کینه  و نگرانی را می گرفت. هنور هم همین روال کم وبیش وجود دارد.

شب خرمن کشان :

فصل خرمن کشان است.فصل برداشت ونتیجه یک سال تلاش وکار و  مداوم است.نشستن بر روی  خرمن کوب «برا» برای ما بچه ها بسیار لذت بخش بود .البته خطراتی هم داشت  و باعث نگرانی بزرگترها می شد و بسا اتفاق افتاده بود که بر اثر «رم»کردن اسبها و چهار پایان حتی بزرگتر ها هم اسیر پره های تیز خرمن کوب شده بودند.

در شب خرمن کشان گندم ها را وزن می کردند و همراه با اتمام هر « من» اشعاری توسط وزان خوانده می شد که هر بیت آن نشان می داد که چه مقدار از گندم ها وزن شده اند و  البته شیرین ترین قسمت این شب صرف نان و حلوایی می شد که معمولا نزدیکیهای صبح تناول می شد. غذای شب خرمن کشان معمولا نان تنوری محلی موسم به «گرده» و حلوای خرمایی بود.هنوز که هنوز استت مزه و لذت این غذای ساده را فراموش نکرده ام.

در کلاس درس زندگی:

پدرم به کشاورزی و دامداری بسیار علاقه مند بود.تابستان که فرا می رسید و درس و مدرسه تعطیل می شد، وظیفه  من معلوم بود گله داری و چوپانی ،البته گله متعلق به خودمان بود و چه لذتی داشت سپیده دم تابستان ها دشت ها را طی نمودن و دره ها ،  تپه ها و قله ها را پشت سر گذاشتن تا با طلرع اولین اشعه های آفتاب فضای طلایی رنگ   صبح تابستان، آغاز رویاهای کودکانه شود .صبح در سایه سار دیوارها و عصر سایه گزهای بلند وعده گاه فصل های بیکاری است.اوقات فراغتمان چه زیبا پر می شد. پیرمردها از خاطرات و تجربه های خود می گفتند .جوانان هنر جوانی و جوانمردی می سرودند و بچه ها همواه در  بازیهای کودکانه اشان از نسل های پیش از خود بهره مند می بردند .

راستی خانه فلانی فردا کار و بنایی دارد و همه با اشتیاق به کمک می رفتند که ان کمک ها را در اصطلاح محلی «گاری»می گفتند .محبت میراث همیشگی روستا بود .کار و تلاش و تحرک حرف اول را می زد .

گار گاه تجربه :

رو بروی منزل ما میدان بزرگی بور که حالت میدان وسط روستا را داشت .باغچه کوچکی که گزهای بلند به او حالت خاصی داده بود .گزهایی که سایه آنها محل نشست های عصرانه افراد بیکار بودودر این نشست ها می شد از هر خبر و حادثه ای که در منطقه اتفاق افتاده بود اطلاع حاصل کرد .پیرمردها خاطره های تلخ و شیرین خود را مرور می کردند .جوانتر ها سرگرمیهای خاص خود را داشتند که یکی از آنها «قاب بازی »بود .ما بچه ها به بازی کودکانه خود مشغول بودیم ولی گه  گاهی تماشاگر برنامه های تزرگترها بودیم و این کار گاه تجربه برای ما خالی از فایده نبود.

پدرم مغازه ای داشت که در آن همه چیز پیدا می شد،.از کت و شلوارهایی که از اهواز خریداری کرده بود تا خرمای خوزستان و عسل های طبیعی که عشایر کوه نشین برایش می آوردند.مشتریان مغازه پدر علاوه بر روستاهای همجوار ترکهای عشایری تودند که زمستانها به طرف منطقه سرازیر می شدند و سوغاتهایی که برای پدر می آوردند علاوه بر هیزم و بلوط، آهوهایی بودند که در مسیر راه شکار کرده بودند و به جای این سوغاتیهای کوهستانی ،خرما و شیره مغازه پدری را بر پشت چهار پایان می بستند و راهی ایل می شدند.

ادامه دارد

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم فروردین 1389ساعت 14:38  توسط غلامرضا کرمی  | 

 

همیشه به دانش آموزانم توصیه می کردم که دفتر یادداشت روزانه داشته باشند هرچند که خود در این زمینه سهل انگاری می کردم . البته هرازگاهی سعی می کردم ولی ناخودآگاه به دست فراموشی سپرده می شد . امروز دفتر جدیدی می خرم تا در استانه سال نو از یادداشتهایم محافظت کند. دفتر را باز می کنم و اولین یادداشت در تاریخ 22/12/88 رقم می خورد.

شنبه 22/12/88

هنوز تعطیلات نوروزی فرانرسیده گناوه حال و هوای نوروزی پیدا کرده است . انتظار می رود در تعطیلات امسال مسافر بیشتری وارد شهر شود . سال گذشته انتقادهای زیادی از طرف مسافرین و مردم مطرح شده بود . مسئولین و شهرداری تصمیم دارند در نوروز 89 سروسامانی به بازار و دستفروشان بدهند. صبح زود برای چاپ ویژه نامه نوروزی راهی بوشهر می شوم . باید هرچه زودتر سی دی ویژه نامه را به چاپخانه برسانم . تنها چاپخانه ای که از ابتدا با آن ارتباط کاری دارم چاپخانه ولی عصر است . در مسیر راه و نزدیکی بوشهر تصادف وحشتناکی روی داده است. بعد از پل هوایی راه بندان و ترافیک شدیدی به وجود آمده بود . ترافیکی که سفر ما را با یک ساعت تاخیر مواجه نمود .

شعله های آتش خودروهای تصادفی از دور پیدا بود . یکی از خودروهایی که در صحنه تصادف آتش گرفته بود ، خودرویی بود که کپسول گاز حمل می نمود امیدوارم که استان زرخیز بوشهر روزی از شر کپسولهای گاز رهایی پیدا کند.

بعد از ظهر به گناوه بر می گردم . سری به ساحل می زنم . نگاهم را به ترانه دریا می دوزم . دیداری که تازه می شود و تازه می کند جان و روحم را .

موجهایی که برمی خزند ساحل دست و رویی می شوید تا اندوه را جارو نماید . برمی خیزم و با بهار مصافحه می کنم ولی در چندقدمی ام ماسه های طلایی ساحل را زباله ها در محاصره گرفته اند . زباله هایی که ساحل زیبا را دلگیر کرده است . قلوه سنگهای بزرگ بر سینه ساحل سنگینی می کند و آبریزگاههای خانگی کامش را تلخ کرده است . برای چندمین بار است   که از بی توجهی  به ساحل زیبای گناوه نوشته ام ولی توجه ای نشده است.

یک شنبه 23/12/88

باید با چاپخانه تسویه حساب کنم . بدهکاری هایم بالا رفته است. هرچند که در گرفتن طلب هایم ناموفق بوده ام  ولی باید به هر طریقی شده تا پایان سال بدهی هایم را پرداخت نمایم .

قرار است دستفروشان به زمین شهرداری که روبروی تالار هنر است منتقل شوند . شهردار و دیگر مسئولین شهر تصمیم جدی دارند که دستفروشان را ساماندهی نمایند هرچند که مخالفت  هایی هم وجود دارد . ملک زاده معاون عمرانی فرماندار تاکنون چند جلسه با گروه هایی از بازاریان و دستفروشان ترتیب داده است

سه شنبه 25 / 12 /88

با خیابانهایی که آشنای هر روزه اند  راه می روم  وجای خالی  دستفروشان حاشیه میدان را سان می بینم . پاساژهای  با معبرهای  تنگ ومغازه های که نقش انباری دارند و از مدتها پیش تلنبار از جنس شده اند .ویژه نامه نوروزی از دیروز زیر چاپ بیرون آمده است وامروز سخت مشغول توزیع هستیم . برخی اشتباهات و اشکالات اعصابم را خرد و خمیر کرده است  ولی روی هم رفته بد نیست و ما اولین نشریه ای هستیم که ویژه نامه امان از زیر چاپ بیرون آمده است.

عصر سری به حاشیه دریا و ساحل می زنم . حس می کنم که خیابان ساحلی بین دریا و تل چیتی فاصله انداخته است. قدیمها که نوجوان بودیم وقتی آب دریا بالا می آمد ومد می شد،دریا تا دامنه های تل چیتی را می شست . تنها نخل باقی مانده در دامنه تل چیتی را به نظاره می نشستیم . این نخل تنها در حاشیه دریا ،یادگار باغهای توت و انجیر و انگور و ...بر روی تل چیتی می باشد که امروز گیسو پریشان کرده است .کمی آن طرفتر از گمرگ ،لیل سمنبر چون پیری پریشان روزگار  با گیسوانی پریشان شده در باد روایتهای ناگفته فراوانی دارد.

چهارشنبه 26/12/88

این روزهای پایان سال عجیب تند می گذرند تا ما را به پیری نزدیک کنند .فرصت های که در کنار گوشمان به سرعت گذشتند.

هر چند که در شهر های دیگر چهار شنبه سوری را در عصر سه شنبه برگزار می کنند ولی در گناوه ما،عصر چهارشنبه این کار صورت می گیرد.عصر که می شود من هم سری به ساحل می زنم .کنار دریا خیلی شلوغ است.در گویش ما گناوه ای ها به واژه «شور»«سور»می گویند و امروز که چهار شنبه است واقعا«شور»و یا به قولی«سور»سور شده است.زیرا هر طرف که رو می کنی ترقه ای زیر پایت منفجر می شود که ناخود آگاه به هوا می پری .احساس می کنم که گوشهایم سنگین شده است .ترس از کر شدن وادارم می کند به خانه بر گردم.

جمعه28/12/88

قبل از هر چیز باید در مراسم ختم پدر همکارمان آقای خضری شرکت کنم . خضری دبیر سرویس ورزشی هفته نامه دریادلان است که در آستانه سال 89 به سوگ پدر نشسته است که لازم می دانم در همین سطور همدردی و تسلیت خود و همکارانم را به او ابراز نمایم.

به میدان مرکزی شهر می روم  به اتفاق آقای ملک زاده معاون فرماندار ، عربزاده رئیس شورای شهر  و آراوند  مسئول اماکن ،پارکینگ موتور سیکلتها را مورد بازدید قرار می دهیم . تعداد زیاد موتور سیکلت مغازه داران باعث شده بود تا قسمتی از فضای پیاده رو ها و خیابانها را موتورسیکلتها اشغال نماید و موجب سد معبر شوند .به همین منظور فرمانداری و شهرداری با همکاری نیروی انتظامی اقدام به راه اندازی پارک موتوری در حاشیه بازار نموده اند که بسیار مثمر ثمر بود.

قرار است امروز برایمان مهمان بیاید . آقای مجید نظافت از شاعران موفق معاصر و معاون سردبیر روزنامه قدس که ساکن مشهد مقدس می باشد  افتخار داده است تا در گناوه در خدمت ایشان باشیم . در نظر دارم مهمانان را به دریا،ساحل و بازار ببرم . از قیمت اجناس و رفتار مغازه داران راضی هستند.

ساعت دوازده شب که مهمانان مشغول استراحت شدند.با موتور سیکلت در شهر دوری می زنم .چهار راه ناخدا که می رسم آقای ملک زاده معاون فرماندار ،نوری شهردار وآقای عرب زاده رئیس شورا و تنی چند از پرسنل شهرداری در آنجا مشغول بودند و تصمیم به اصلاح  و بازسازی چهار راه داشتند.

29/12/88

هی دور خودم می چرخم ومی چرخم و می چرخم . بازار، ساحل،دریا،منزل و بعد تکرار تکرار تکرار . سالهاست که دلم از این شهر بیرون نزده است .حتی به زادگاه ایلیاتی ام سری نزده ام و اینجا در هوای شرجی زده بندر پوسیده دل  ماندم که ماندم.

سوار بر موتور چرخی می زنم .به دانشگاه پیام نور می رسم .به دنبال غریبه ای ،آشنایی و یا غریبی آشنا می گردم تا پای سخن او بنشینم . با رئیس دانشگاه یکی از استانهای شمالی کشور رو به رو می شوم .مکالمه امان که حال و هوای جدی تر پیدامی کند ضبط را روشن می کنم تااولین مصاحبه را با مسافرین نوروزی ترتیب دهم.

نگاهم را به افق های دور می دوزم،قرار است ساعت نه شب تحویل و تحولی صورت گیرد و سال کهنه،کره ی زمین را با همه ی دار و ندارش به سال نو تحویل دهد. و من به گذشته های دور از دست بر می گردم . سالهای از دست رفته ،سالهایی که روی هم تلنبار شده اند تا مارا به پیری برسانند و به قول دوستی ،سالهایی  که  آمده اند و رفته اند تا ما را با تجربه تر وبچه هایمان را بزرگتر کنند.

شنبه 1/1/89

امروز اولین روز سال جدید است . پیامک های فراوانی از طرف دوستانم به مناسبت سال جدید رسیده است . مرددم چه پاسخی بدهم . از مولانا عبدالقادر بیدل مدد می جویم و تفالی می زنم .

این بیت می آید:

از چمن تا انجمن جوش بهار رحمت است

دیده هرجا باز می گردد دچار رحمت است

و همین بیت را برای دوستانم می فرستم .

گرد و غبار شدیدی از دو سه روز پیش وزیدن گرفته است . به مهمانانم قول داده ام که آنها را به دریا ببرم ولی هوای نامساعد اجازه نمی دهد . برای افتتاح نمایشگاه آکواریومی در ساعت 5/5 دعوت شده ام . سال گذشته در روز اول فروردین نسبت به امسال مسافرین بیشتری وارد شهر شده بودند. و شاید همین گرد و غبار و هوای نامساعد یکی از علت های اصلی کمی مسافرین باشد .سری به بازار و مرکز شهر می زنم . برای نوروز امسال تلاشهای زیادی شده است تا بازار گناوه نظم و انضباط بهتری پیدا کند. برای موتور سیکلت مغازه داران پارکینگ مجزایی درنظر گرفته اند . هرچند ناموفق و نافرجام اما تلاشهای بسیاری شده است تا دستفروشان سامان بگیرند و عبور و مروری روانتر در پاساژها ومعابر داشته باشیم . شهرداری جلو مغازه ها را خط کشی نموده است . صحبت ها و جلسات متعددی برای حل مشکل بازار نجام گرفته است . البته مردم و بویژه بازاریان خود باید بخواهند تا این تلاشها به سامان برسد . از جمله کسانی که با حضور فیزیکی خود در مرکز شهر برای ساماندهی بازار و دستفروشان تلاشهای زیادی انجام داده اند  از آقایان ملک زاده معاون فرماندار ، سرهنگ فخر فرمانده انتظامی گناوه ، عرب زاده رییس شورای شهر و سید غلامرضا خرم کردار و ... می توان نام برد که در تمام مدت روز زحمات زیادی کشیدند تا گناوه در نوروز سال جاری متفاوت تر از سال های قبل خود را نشان دهد .

یک شنبه 2/1/89

نسبت به دیروز مسافرین بیشتری وارد شهر شده اند . برای ورود به ساحل و کنار دریا ورودی گرفته می شود . برخی از مسافرین معترض می باشند ولی توجیه شهرداری این است که برای ایجاد خدمات به ویژه ساحل نیاز به دریافت این مبلغ می باشد .

چادر های رنگارنگ ساحل زیبای گناوه را زیباتر نموده است.

به  بازارچه شهرداری که روبروی تالار هنر است سری می زنم . این بازارچه کم کم جایگاه خود را پیدا کرده است . مشتریان زیادی در حال خرید از این بازارچه می باشد . بیشترین گردانندگان غرفه های این بازارچه از دستفروشان حاشیه بازار ها و پیاده روها می باشند . با یکی از فروشندگان غرفه ها به نام رضا اسکندری به گفتگو می پردازم . او پیش از این مدرس کامپیوتر در یکی از شرکت های خصوصی خدمات کامپیوتری بوده است . ضمن گلایه می گوید : قبلا در مرکز شهر دستفروشی داشتم که درآمدم خوب بود ولی از زمانی که به بازارچه شهرداری منتقل شده ایم درآمد ما خیلی کمتر شده است در حالیکه ما از بازار به اینجا منتقل شده ایم دیگران جایگزین ما شده اند . وی اظهار داشت :که اگر به مغازه ای برخورد کردیم که اجناس داخل مغازه او با اجناس بیرون از مغازه اش متفاوت می باشد باید بدانیم که درب مغازه اش ا کرایه داده است .

اسکندری زاده پیشنهاد داد که غرفه های روبروی تالار هنر باید به پنج شنبه و جمعه بازار تبدیل شود .

دوشنبه 3/1/89

در بازار و میدان مرکزی شهر حتی پیاده هم نمی شود راه رفت . امار  ورود مسافرین را از آقای گمارونی  دبیر ستاد تسهیلات سفر سوال می کنم در پاسخم می گوید : تا روز گذشته که دوم فروردین بوده است بیش از سیصد هزار نفر وارد شهر شده اند که حدود دویست هزار نفر آنان در مدارس و سطح شهر اسکان یافته اند . در بعد از ظهر همین روز وقتی مجددا از آقای گمارونی آمار می گیرم ، ورودی مسافر تا عصر روز سوم فروردین را چهارصد و سی هزار نفر اعلام می کند .

امسال سعی شده است با توسعه ساحل از تمرکز مسافرین در یک مکان خاص جلوگیری شود . ضرغام مردانی بخشدار مرکزی گناوه هم می گوید : در نوروز امسال دو کمپ جهت اسکان مسافرین در ساحل روستای مال قائد  وقلعه قائد حیدر تدارک دیده شده است تا از تمرکز مسافرین در یک مکان خاص جلوگیری شود چرا که با توسعه ساحل می توان خدمات و رفاه بیشتری برای مسافرین در نظر گرفت.

سه شنبه 4/1/89

امروز حضور مسافرین نوروزی و شلوغی شهر به اوج خود رسیده است . به غیر از ساحل ، پارکها ، هتلها  و کمپ های خصوصی ، کمتر منزلی است که مهمان نوروزی نداشته باشد . برای رفتن به مرکز شهر مجبور می شوم  موتور سیکلتم را در منزل یکی از دوستانم پارک نمایم و پیاده به بازار بروم . نزدیکی های ظهر با فرماندار تماس می گیرم . ایشان به همراه آقای نصوری معاون استاندار و هیات همراه در سطح شهر مشغول بازدید هستند . قرار مصاحبه با آقای نصوری در هتل خلیج فارس گذاشته می شود  . بعد از مصاحبه و صرف ناهار به کمپ دهیاری روستای مال قائد در کنار دریا می رویم . اهالی مال قائد همت کرده اند و در مقابل روستایشان در کنار دریا چادرهایی را جهت اسکان مسافرین برپا نموده اند و زنان روستا در همان جا  نان تازه پخت نموده و رایگان در اختیار مسافرین  قرار می دادند . به همت و تلاش اهالی مال قائد افرین می گویم . و امیدوار هستم  که این کمپی که برای اولین بار امسال در کنار این روستا ایجاد شده است در سالهای آینده رونق چشمگیرتری داشته باشد . در ایجاد این کمپ دهیاری روستا ، شورا و مردم مشارکت فعالی داشتند . البته حمایتهای بخشدار مرکزی آقای مردانی را هم نباید نادیده گرفت . از دیگر مواردی که در این روستا در سال جاری صورت گرفته بود ، تشکیل یک گروه از نخبه ها و تحصیلکردگان روستا تحت عنوان شورای مشورتی بود که در کنار دهیاری و شورا نقش تعیین کننده ای داشته است .

چهار شنبه 5/1/89

امروز هم ترافیک سنگینی بر خیابانهای شهر حاکم  است . با موتور سیکلت از لابلای ماشین ها عبور می کنم به میدان که می رسم مثل همیشه ملک زاده معاون  فرمانداری و حسن عرب زاده را در کنار کیوسک نیروی انتظامی می بینم . در این جند روز این دو نفر جهت ساماندهی و نظم بخشیدن به شهر تلاشهای فراوانی انجام داده اند . در کنار این دو نفر سید غلامرضا خرم کردار را نباید فراموش کرد . سرهنگ فخر فرمانده انتظامی گناوه و نیروهای تحت فرمانش در تمام تعطیلات در آماده باش کامل بوده اند . امشب قرار است در روستای بنه احمد از توابع شهرستان دیلم شب شعری برگزار شود . این شب شعر که امسال سومین سال خود را سپری می کند به همت امرالله خدری و برادران بویراتی به نام بهار لیراوی هر ساله در تعطیلات نوروزی  برگزار می گردد. شاعران شرکت کننده اکثر از روستاهای بلوک لیراوی و شهر دیلم بودند . مراسم شب شعر در فضای آزاد و حدود ساعت نه شب آغاز می شود . ناصر بویراتی خیر مقدم می گوید . الله کرم لیراوی مدرس دانشگاههای بوشهر که بزرگ شده روستای عامری از بلوک لیراوی است در رابطه با شاعران متقدم و معاصر بلوک لیراوی و دیلم سخن می گوید . اولین شاعری که پشت تریبون قرار می گیرد غلامرضا کپتان مسئول انجمن  ادبی دیلم است که به شعرخوانی می پردازد . در ادامه برنامه حاج حسن بویراتی ، امرالله خدری ، مختار تنگسیری ، حمید مرادی ، علیرضا خلیفه زاده ، یوسفی ، فتح الله علیمرادی ، غلامرضا کرمی ، مهدی بیات نسب به شعرخوانی پرداختند .

شنبه 7/1/89

اولین روز کاری در سال نو است و نفس بازار کمی باز شده است و نسبت به روزهای قبل جمعیت کمتری وارد شده است . پیاده رو را پیاده ادامه می دهم . کسی یقه ام را می گیرد که تو چه روزنامه نگاری هستی که مشکلات را منتقل و منعکس نمی کنی . مگر این کانال های سرریز از زباله را نمی بینی ؟ چرا نمی نویسی ؟ سعی می کنم ضمن تایید حرف هایس او را آرام کنم .

به ساحل که می روم یکی از مهمانان از عدم بهداشت و مشکلات سرویسهای بهداشتی گلایه می کند . دیگری از دریافت وجه نقد جهت ورودی ساحل شکایت دارد . شخص دیگری می گوید : در قبال دریافت وجه نقد باید خدمات نیز باشد . درد  دلها زیاد است از آنها خداحافظی نموده و به طرف فرمانداری می روم . با ملک زاده معاون فرماندار قرار مصاحبه دارم . نزدیک ظهر است و شهر نسبت به صبح ترافیک سنگین تری دارد . گویا گروه جدیدی از مسافرین وارد گناوه شده اند .

یکشنبه 8/1/89

از هتل خور گناوه تماس می گیرند که یک پزشک دوچرخه سوار که از آلمان با دوچرخه آمده است هم اکنون در هتل خور می باشد . با این پزشک که خود را غلامرضا غفاری معرفی نمود مصاحبه ای را ترتیب می دهم . وی مناطق مختلفی را رکاب زده است تا به گناوه رسیده است از مهمان نوازی و مهربانی مردم گناوه بسیار تعریف می کند ولی از عدم بهداشت و نظافت شهر خیلی گلایه دارد . در حین مصاحبه با پزشک دوچرخه سوار ، در گوشه ای دیگر از سالن هتل متوجه پیرمردی می شوم که مشغول خواندن شاهنامه فردوسی بود . آقای خرم آبادی مدیر هتل خور او را هاشم لشکری معرفی می کند . نام هاشم لشکری را قبلا شنیده ام و حتی منتظر فرصتی بودم تا وقتی به گناوه می آید با او  گفتگویی ترتیب دهم . هاشم لشکری اولین فرمانده پاسگاه گناوه در 61 سال پیش بوده است و علیرغم اینکه حدود صدوپنج سال سن دارد از حافظه بسیار خوبی برخوردار است و همه اشعار شاهنامه فردوسی و نظامی را از حفظ می خواند .و در پاسخ سوالاتم با زبان شعر جواب می دهد .حافظه و شادابی  پیر مرد برایم جالب بود .قرار یک مصاحبه برای شماره آینده را با او می گذارم.

10/1/89

حاج احمد دشتی زاده تماس می گیرد و برای نشست ساعت 4بعد از ظهر با محسن رضایی دبیر مجمع تشخیص مصلحت نظام دعوت می نماید.

حدود 20 تا 30 نفر از چهره های فعال سیاسی و اجتماعی برای این جلسه دعوت شده اند .سخنرانی دکتر رضایی حدود نیم ساعت طول می کشد و پس از آن پرسش هایی می شودکه آقای رضایی به طور مختصر پاسخ می دهد. بعد از مراسم قرار مصاحبه را با آقای رضایی می گذارم . مصاحبه ای که صبح روز بعد انجام می گیرد.

13/1/89

امروز سیزده نوروز است کمتر سالی را به یاد دارم که روز سیزده بدر بیرون رفته باشم.چه آن زمان که دانش آموز بودم و مشق های آزار دهنده تعطیلات نوروزی نفس همه را می برید و همکلاسان  زبر و زرنگ ما در همان روز های اول عید کلک مشقها را می کندند و خود را فارغ می کردند.و این ما بودیم که از همان روز اول عید برای تکالیف انجام نداده تب می کردیم و هر روز را به امید روز بعد سپری می کردیم و یک دفعه متوجه می شدیم که ای دل غافل فردا سیزده بدر است و وقتی نمانده است. آن وقت بود که از صبح سیزده بدر در منزل می ماندیم و یک ریز مشق می نوشتیم .امروز هم به شیوه ی دوران دانش آموزی کار های عقب مانده را برای روز سیزده فروردین گذاشته ام .از صبح امروز پای کامپیوتر نشسته ام تا عکس ها و دست نوشته های این  چند روز تعطیلات را  راست و ریست نمایم .

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم فروردین 1389ساعت 0:19  توسط غلامرضا کرمی  | 

اولین باران  پاییزی  زمین را می شوید  وبه همراه آن توفان لیمر  گناوه را در می  نوردد .

شدت باد بعضی از درخت ها را از جا می کند  ودکلهای برق واژگون می شوند .

صبح زود ناخدا  ظهراب  بر می خیزد . نگاهی به آسمان  می اندازد ،هوا را مساعد نمی بیند  ولی اوکسی نیست  که به راحتی بتواند دل  از دریا بکند. هرچند  با تردید  قایق را  به آب می اندازد . موسیقی امواج آن روز ساز دیگری داشت . از خور که گذشت دریا  را خلوت تر از همیشه یافت . بعد از او  تنها دوقایق دیگر  اجازه خروج یافته بودند  وبه علت نامساعد بودن  هوا  گویا کمتر کسی  آن روز هوای  دریا را  داشت.

ناخدا ظهراب  تورهایش را به آب  می اندازد . موجهای سرکش،قایق را آرام نمی گذارد . ساعت  نزدیک  به ۲ بعد از ظهر است . حدود صد کیلو  ماهی حاصل  صید  او ودو برادر زاده اش  بود. چشمی  به اطراف می چرخاند ُ هیچ قایق  ولنجی را در دریا نمی بیند . آخرین قایقی که دریا را به مقصد  خور گناوه ترک کرده بود ُ قایق جمشید سولی زاده بود.  امواج دریا  لحظه به لحظه سرکش تر می شوند . تجربه سالها دریانوردی  به او آموخته است  که در این شرایط دریا با کسی شوخی ندارد وباید  راهی ساحل شد.

سرعت قایق را بیشتر می کند  وبا شگرد ومهارتی  خاص  قایق را  از بین موجهایی که لحظه به لحظه  وحشی تر می شوند ُ عبور می دهد ُ ناگاه بسته ای  شناور بر آب توجه اش را جلب می کند . بسته را باز می کند . جلیقه  نجاتی  که درون بسته است  اورا به شک می اندازد . حدس می زند  که این جلیقه  باید متعلق به اتوبوس های دریایی باشد . چند متر  آن طرفتر  دومین جلیقه نجات  را که این بار نیمه باز بود  پیدا می کند .  حدسش  به یقین  تبدیل  می شود . قایق را به سمت  خلاف جریان آب وباد  یعنی در همان مسیری که جلیقه ها آمده بودند به حرکت در می آورد. چند لحظه ای که می گذرد ناگاه دستی را در لابلای موج ها می بیند که هرچند لحظه ای کوتاه پیدا می شود  وبعد در میان موجهای عاصی پنهان می گردد . ناخدا ظهراب از سرعت قایق می کاهد  وبه سمتی می رود که احساس کرده است دستی در لابلای موجها دیده است.

بله  احساس وحدس او درست بوده است .  واین دستی که از دور دیده بود  کسی جز ملک زاده ناخدای اتوبوس دریایی نبود که با موجها  می جنگید تا راهی به ساحل پیدا کند  وبرای نجات مسافرانش کمک بیاورد  هرچند که طی این مسیر طولانی  در این هوای خراب غیر ممکن بود ولی ناخدای اتوبوس با وجود زخمی بودن  خودرا به خطر انداخته بود .

ناخدا ظهراب ُ ناخدای اتوبوس دریایی را به قایق می آورد .  شرح واقعه را از زبان  ناخدای اتوبوس دریایی می شنود با سرعت بیشتری به محل حادثه می شتابد .

۲۲ نفر را شناور بر روی آب می بیند که  برای نجات جان خود از او کمک می خواهند . قایق او تنها ۶ نفر ظرفیت دارد . که با ناخدای اتوبوس و۲ همراه خود فعلا ۴ نفر آن تکمیل است. ولی نمی تواند  از کنار این حادثه به آسانی بگذرد . ابتدا به غرق شدگان اعلام می کند که هیچکس به طرف قایق هجوم نیاورد . وبه آنان اطمینان می دهد که همه ی آنها را نجات  خواهد داد.  وبه دستیارانش می گویدُ ابتدا آنهایی که زخمی وضعیف تر هستند به قایق بیاورید. اولین کسی که به قایق می آورند جوان دانشجویی است که شاهرگ دستش به وسیله شیشه  اتوبوس قطع شده  بود.ودیگر رمقی در بدن نداشت . واز هوش رفته بود. ناخدا برای جلوگیری از خون ریزی بیشتر بالای زخم را با پارچه ای می بندد  وپاهایش را در سطحی بالاتر قرار می دهد تا خون بیشتری به مغزش برسد.  جوان نفس می کشد  وبا التماس از او می خواهد تا هر چه زودتر او را به ساحل برساند  چرا که خون زیادی از او رفته بود  وهر لحظه احتمال مرگ او می رفت . ناخدا ظهراب نگاهی به جمعیت شناور  بر روی آب  ونگاه ملتمس آنها انداخت. یکی یکی غرق شدگان را از آب می گرفت وبا شگردی خاصی که مانع از غرق شدن قایق شود  آنها را کنار هم قرار می داد . قایق ۶ نفره او حالا ۱۲ نفر را در خود جای داده بود.  وهر لحظه احتمال غرق شدنش  وجود داشت. سرنشینان قایق که حالا نجات یافته بود  اصرار بر رفتن به سمت ساحل را داشتند  ولی ناخدا ظهراب نمی توانست  دیگر افراد را بر روی آب  رها کند  . تلفن همراه او خط نمی داد  هرچند لحظه سعی می کرد با گناوه تماس بگیرد ولی تلاش او بی فایده بود. لب تا لب قایق را آب فراگرفته بود هر لحظه امکان غرق شدن وتلف شدن همه ی آنها وجود داشت . نگاه ملتمس غرق شدگان را که دید ناگاه  تصمیمی ناباورانه گرفت . یا همه را نجات خواهم داد ویا همه با هم ...

دیگران را هم یکی یکی وبا ترفندی  خاص از آب گرفت. حالا همه اطمینان داشتند که قایق ۶ نفره ای که ۲۰ نفر را درخود جای داده است  به سلامت  به ساحل نخواهد رسید. تنها ۲ نفر ویک جسد بر روی آب باقی مانده بودند . در همین لحظه خوشبختانه تلفن همراه او خط می دهد وبا گناوه تماس می گیرد وکمک می طلبد .  به دو نفرمانده بر روی آب جلیقه نجات می دهد  وبه آنها دلداری می دهد  که به زودی آنها را هم نجات می دهد .تماس اوبا جمشید سولی باعث می شود تا او هم به کمک آمده  وجسد ودو نفر باقی مانده را از آب بگیرد .

 هفته گذشته  مراسم تقدیر از افرادی که به نوعی در این حادثه کمک کرده بودند انجام گرفت . در این مراسم که مدیر کل بنادر و دریانوردی استان و مسئولین اداره کل شیلات و دیگر مسئولین استانی و شهرستانی حضور داشتند ، به نوعی همه بودند . ولی نگاه جستجو گرم ناخدا ظهراب را نیافت . چرا که او باز هم دل به دریا زده بود ، تا با قایق کوچکش  لقمه ای حلال بر سر سفره فرزندانش بیاورد. ناخدای قصه ی واقعی ما  وقتی نجات یافتگان را به ساحل رسانده بود، حاضر نشده بود نامی از خود ببرد  واین نجات یا فتگان بودند که بعدها برملا کرده بودند که چه کسی آنها را نجات داده است.

اگر روزی دهقان فداکار درس ما بچه های دیروز بود امروز هم ناخدای فداکار زیبنده نام ظهراب رستمی می باشد.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت 9:17  توسط غلامرضا کرمی  | 

 

قسمت دوم

سادگی وصمیمیت اهالی هرچه بیشترمراوابسته به خود می کند.هرچند زمستان است ولی بهار ازدل سرمای زمستان خودرابه رخ می کشد.

بهارکه می آید،گندم زارهای سبزوگل خالکی هابه استنقبالت می آیند،بهارکه می آید،چهاچوب کلاس رها می شود،به دشت می زنیم،برای یکی ازکلاسها درآن فضای آزاد املا می گویم،کلاسی دیگرنقاشی،پنجمی ها دوست دارند،  انشابنویسند آنهم باموضوع بهار،آخرسرهم پسرها فوتبال بازی می کنند ودختران دانش آموزورزش خاص خودرا.

بازمی گردیم،احساس می کنم هم من وهم دانش آموزان ازکلاس ودرس امروزراضی تریم ودرکنارطبیعت آموزش بیشتری دیده ایم.

دربرگشت ازمیان علفزارهاعبور می کنیم وبهاربه روی مالبخند می زند.پسرک ریز نقشی که کلاس اول است ،پیشم می آیدوبارضایت خاطر می گوید:آقا،فردا هم می آییم؟اوامروزمهندس جوانی است که صاحب یک شرکت است وچندنفر درشرکت او اشتغال دارند.

روز بعد که به مدرسه برمی گردم.بچه ها کلاس ومحیط مدرسه راتمیزکرده اند.مثل هرروز هرپنج پایه دریک کلاس جای می گیرند.زنگ آخرباکلاس پنجمی هادرس ریاضی را مرور می کنیم.نزدیک ظهراست،نگاهم رابه پنجره کلاس می دوزم .ابری سهمگین هشدارم می دهد،بچه هاراروانه منزلشان می کنم،حرکت که می کنم باران نرم نرم شروع می شودولحظه به لحظه شدت می یابد،جاده ناهمواراست وخاکی، نزدیک روستای گودری شول که می رسم موتورسیکلتم خاموش می شود،شلاق باران کلافه ام کرده است.آسمان می غردورعدوبرقی عجیب همراه بارش شدید باران همه توانم راگرفته است.هل دادن موتورهم فایده ای ندارد.

دراندک زمانی دشت وجاده یکی شده اند.هیچ جنبده ای درآن مسیر پیدا نمی شود.کم کم باران فرو می نشیند.شمع موتورسیکلت رابابنزین می شویم ولی فایده ای ندارد.کارازجایی دیگرخراب است.باران سیل آسا بلایی به سرم آورده است که گویی موشی درخمره روغنی افتاده باشد.کم کم آبها عبور می کنند.جاده خودی نشان می دهد.یک سیاهی ازدورنمایان می شود.موتوری پرشی است که راکب آن مردی حدود سی واندی سال سن دارد.کنارم می ایستد وابتدا از نام ونشانم می پرسد.پدرم رامی شناسد وگویا خاطره خوبی از اودارد،از مهمان نوازی پدرم تعریف می کند درحین تعمیر موتوربرایم تعریف می کند که اهل یکی ازروستاهای گناوه می باشدوبه علت درگیری طایفه ای به شهربهبهان تبعیدشده است وامروزدراین وهوای بارانی به راه زده بودتاباخانواده اش دیداری داشته باشد.وشب هنگام دوباره به بهبهان برگردد. میکانیک حاذقی بود،درعرض چند دقیقه موتورسیکلت راتعمیر نمود،گویا آب به پلاتین رسیده بود وهمین باعث مشکل ودردسرشده بود.

جاده ای قدیمی پرازچاله ودست اندازوغیرآسفالت ازکنارروستا می گذرد.یکی ازاهالی روستا می گوید:ازاین جاده هم می شودبه گناوه رفت. بعدهاچندبار ازمسیرهمین جاده به گناوه رفت وآمد می نمایم.این جاده که از  شرق گناوه شروع می شودوازکنارروستاهای چم شهاب وفخرآوری می گذردتا ازبغل گوش روستای تاج ملکی به کوه بزند.یکی از روزهاپابه پای جاده وبه اتفاق برادران حیاتی عزیزولطیف که آنروزها دراوج جوانی بودندبه کوه می زنیم.گردنه های پرپیچ وخم راپشت سر می گذاریم ودرقسمتی ازراه موتورسیکلت هایمان را گوشه ای پارک می کنیم وراه را ادامه می دهیم.قبلاً شنیده بودم که این جاده  سالها قبل ساخته شده است. ودرمسیرهمین جاده درکنارروستای تاج ملکی قهوه خانه ای وپاسگاهی مستقر بوده است که بامتروک شدن این جاده ازقهوه خانه وپاسگاه اثروخبری نیست. دراین جاده ویژگی هایی رامی بینم که کنجکاوی ام رابرانگیخته می کند.

سالها بعدوقتی پیرامون این جاده باحاج عباس امیدی به گفت وگونشستم ازقدمت این راه بیشتربرایم سخن گفت.ازاینکه این جاده درزمانی احداث  شده است که درفاصله بین گناوه به بوشهرهیچگونه جاده ای وجود نداشته است.او می گوید که درابتدای اکتشاف نفت امکانات ووسایل از شرکت نفت آبادان وبوسیله یدک کش ودوبه به خورگناوه منتقل وبوسیله چهارپایان وازمسیرهمین جاده تاج ملکی به مناطق نفت خیز کوهستانی نظیر میشان وگچساران ارسال می شده است.وی معتقداست که درآن زمان هیچگونه راه وجاده ی دیگری درمنطقه وجودنداشته است وارتباط تجاری واقتصادی بین گناوه ومناطقی نظیر میشان،باباکلان،گچساران وعشایر این مناطق  از همین مسیربرقراربوده است.ازگناوه اجناسی نظیرخرما،پارچه،شکروچای ارسال می شده واقلامی نظیربادام کوهی،پشم،بلوط و...ازاین مسیر وآردگناوه می شده است.امیدی معتقد است که جاده تاج ملکی حدود سال1312احداث شده است ولی بعضی از مطلعین محلی قدمت آن رابیشترازاین میدانند.روزی دیگر به اتفاق جلیل بهروزی به منزلشان درروستای بهمنیاری می روم.پدرش ازمااستقبال می کند،ازاو هم سابقه  جاده وسال تأسیس آن راسئوال می کنم.اوبه نقل ازناصربهمنیاری که حدود 90سال سن داردمی گوید: شخصی به نام میرزاداود خان همت پیمانکار اصلی این جاده بوده است.تمامی جاده بوسیله نیروی انسانی وبااستفاده ازامکاناتی ساده مانند بیل وکلنگ وگاری دستی ساخته شده است.البته احداث آن ازطرف پیمانکار اصلی به صورت قطعه قطعه به پیمانکاران بومی نظیر مرحوم مشهدی گرگعلی جلال پور،مرحوم جوهرغلامعلی زاده و...وقسمت کوهستانی آن هم توسط پیمانکاران دیگری نظیر الله مراد قرچه ای وکاکاخان کرم و...ساخته شد.بهروزی درادامه صحبت هایش می گوید:بعدها پیمانکاری تعمبرجاده به علیباز ابراهیمی واگذارگردید.

                                                                      ادامه دارد...
+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 21:22  توسط غلامرضا کرمی  | 

 

تقدیرنامه را که نگاه می کنم،آقای امیری مسئول  کارگزینی می گوید،باید پرونده ای جدید تشکیل بدهم وحسابی  تازه که با03 شروع خواهد شد.دربایگانی ذهنم سری به پرونده سابقم می زنم،پرونده ای که بسته خواهد شد.ورق ورق برمی گردم، به اولین برگ پرونده که می رسم ،میخکوب می شوم.تاریخ راکه نگاه می کنم،سال 1359 است،جوانی18 ساله هستم،پرتوان وپرانرژی،گرما وسرما نمی شناسم.معنای خستگی رانمی دانم.روستا زاده ای ساده وبس ادعا هستم. دوران دانش آموزی ام کارگری وچوپانی هم کرده ام .خیلی از شب ها درکوه ودشت به سر برده ام وزیبایی طبیعت راباهمه وجود حس کرده ام.

اینک برگه  ای به اندازه نصف برگ آچاربه دستم می دهند.«آقای... به موجب این ابلاغ به سمت کفیل آموزگاردبستان میثم تاج ملکی منصوب می شوید....» هیچ چیز درزندگی به اندازه این نصف برگ خوشحالم نکرده بود

آه چه روزهای بلندی وچه حس غریبی درخود احساس می کردم.فصل تازه زندگیم آغاز شده بود.

بله ابلاغم راکه گرفتم سرازپا نمی شناختم.خوشحال وخندان به منزل رسیدم.محل خدمتم روستای تاج ملکی تعیین شده بود،به پدرم که گفتم ُخوشحال شدوگفت :اکثرمردمان این روستادوستان قدیمی من هستند. بی صبرانه منتظررسیدن به کلاس درس ومدرسه بودم.حسن عمادی معلم راهنما بود.براسی مرد خوب ونازنینی بودوهست.به اتفاق  آقای عمادی به روستای تاج ملکی رفتیم.تغییروتحول انجام گرفت مدرسه که تعطیل شدبرای برگشت به محل سکونتم که یکی ازروستاهای دیلم بودوسیله نداشتم،ولی غمی نبود پیاده به راه زدم ازمدرسه روستا تاجاده اصلی نیم ساعت راه بود،فکرهای زیادی درسرداشتم.چنین وچنان خواهم کرد.روش های نوینی درتدریس ارائه خواهم کرد.ازهمین  بچه ها پزشک،معلم،مهندس، شاعر،نویسنده، و... خواهم ساخت.درهمین فکرواندیشه بودم که خودرادرکنار جاده اصلی دیدم .

بارانی نم نم می بارید، یک ساعتی منتظر ماشین ایستادم تاروستای محل سکونتم سی واندی کیلومترراه بود.برای رفت وآمد موتورسیکلتی باید دست وپا کنم.جوان بودم وشوق پرواز تازه دربالهایم جوانه زده بود درزیرباران به راه زدم،ماشین تریلری درکنارم ترمزکرد.

 .به خانه که رسیدم .بارانی سیل آسا همه رادرلاک خود فربرده بود.سه روز وسه شب باران به شدت ادامه داشت.جاده خاکی بود وعبور ومرور خودروهادرمسیر بسیارکم ومحدود بود.علیرغم اشتیاق فراوان برای حضوردرکلاس درس،نتوانستم دراین سه  روزراهی به محل کار پیداکنم .وبعدازفروکش کردن بارندگی به سرعت خودرابه روستای تاج ملکی وآموزشگاه رساندم.وظهرهمان روز به اداره رفتم. نمی دانم بااین بارندگی های شدید وجاده های صعب العبور خاکی،چه کسی همت کرده وغیبت من رابه اداره  اعلام نموده بود.توجیه وتوضیحم راآقای عمادی قبول کردومن هم نصایح مشفقانه اش راشنیدم.

موتورسیکلت که خریدم،رفت وآمدم سهل ترشد.مدرسه پنج پایه بود ومی بایست هر پنج پایه راتدریس می کردم هرچند که تدریس در پایه اول ابتدایی  برایم مشکل بود ولی پایه های بالاترراخوب درس می دادم چندروزی که گذشت برای کلاس مبصر انتخاب نمودم.عمران محمدپوردانش آموز کلاس چهارم ابتدایی بود.اکنون دبیر ریاضی شهرستانهای گناوه است.عمران راکه دانش آموززرنگ وپرتلاشی بودمبصر نمودم،دانش آموز دیگری داشتم که باسن وسال کم دونده چابکی بودکه اگرتحت آموزش صحیح قرارمی گرفت ویادرشهرزندگی می کردشایدآینده اوباقهرمانی گره می خورد.

روزی برای کاراداری به گناوه رفته بودم.وقتی برگشتم اوضاع رانامناسب دیدم مبصرمدرسه دلخور بودگفت:آقادیگری رامبصرکن . اوضاع دستم آمد وقتی که معلم نباشد،دانش آموزان شلوغ می کنندوگاهی وقتها هم به جان هم می افتند.محیط کوچک است وخبرها زود می پیچد. مبصرنام دانش آموزان شلوغ رایادداشت کرده بودوهمین امرموجب دخالت خانواده ها وبگو مگوی مادران شده بود.یکی دو ماهی ازشروع به کار معلمی ام گذشته بود.کم کم هوا رو به سردی می گذاشت بارانهای موسمی فرا می رسیدند وگاهی وقتها به علت بارندگی های شدید رفت وآمد مشکل می شد،درفاصله بین روستا ومدرسه خانه ای گلی بود که اهالی درسالهای قبل برای بیتوته واسکان معلمان ساخته بودند.که البته خانه معلم نام داشت ولی نه به سبک وسیاق خانه های فعلی معلمان بود.هیچگونه دیوار وحصاری نداشت. حیاط آن بیابانی بود که روبه سمت مدرسه آغوش می گشود.هرچندکه کمتر درروستا می ماندم ولی جهت روزهای بارانی واضطراری خانه راتحویل گرفتم . یکی ازروزها که مجبور بودم درروستا بیتوته کنم،اطراف مدرسه قدم می زدم،جوانی که درآن  زمان سال آخردبیرستان رامی گذراند،پیشم آمد،سلام واحوالپرسی امان گل کرد.اورادردورانی که دانش آموز بودم درمدرسه امان دیده بودم.گویا یک پایه تحصیلی ازمن عقب تربود.من درخردادسال1359 دیپلم گرفته بودم واو درسال 1360 سال آخرمتوسطه بود.بله این جوان کسی نبود جزعلی سینامحمدپور که درحال حاضریکی ازکارشناسان شبکه بهداشت ودرمان گناوه است.

به هرجهت صحبت هایمان گل کرد.اوراجوانی روشن واهل مطالعه دیدم.ازروستا ومردمش سؤال کردم.ازوجه تسمیه روستای تاج ملکی که پرسیدم.علی سینا که تازه چانه اش گرم شده بود،گفت:قدیمی های ماوپیران روستا چنین نقل کرده اند که سالیان خیلی  دور  عشایر دامداری که احتمالاً ازکهگیلو یه وبویراحمد به دنبال چراگاه  ومراتع حاصل خیز بوده اند دراطراف محل فعلی روستا وکوه های سرسبز آن زندگی می کرده اند وهرساله به این منطقه آمدوشدداشته اند.

نقل است که جوانی «ملک» نام که دامداری زبر وزرنگ بوده است و«نی» رابه زیبایی می نواخته است به دختر یکی از دامداران عشایر وازطایفه ای دیگرکه آنها هم به ییلاق آمده بودند علاقه مند می شود. این دختر گویا« تاجو»نام داشته است وعلاقه مندی این دو جوان عشایرمنجر به ازدواج می شود.وقتی هواروبه گرمی می رود وعشایر کوچ می کنند این خانواده تازه شکل گرفته درهمان محل می مانند وبنیان روستایی را می گذارند که بعدها به نام «تاج ملکی» معروف می شود که این نام ترکیبی ار دو نام «تاجو»و«ملک» می باشد.

همانطورکه قدم می زنیم از روستا فاصله می گیریم. درفاصله بسیار کم ودرشمال روستای تاج ملکی روستای دیگری با چند خانواده دیده می شود.علی سینا می گوید: به این روستا هم محمد عبدعلی می گویند. وادامه می دهد که یک نفر به اسم محمدعبدلی که گویا ازطایفه حیا غیبی خرم آباد بوده وپس ازاختلاف باخویشان خود که درآن زمان درروستای مال قائد ساکن بوده اند.به روستای تاج ملکی پناه می برندولرهای ساکن درتاج ملکی اوراپناه می دهند.وی درنزدیکی روستای تاج ملکی ساکن می شود.وپس ازازدواج بادختری ازاهالی روستای تاج ملکی  درآنجا خانه ای می سازد وپس از زادوولد روستای کوچکتری درکنار تاج ملکی بوجود می آید که به آن« مال محمد عبدعلی» می گویندوحالا نتیجه ها ونبیره های آن خانواده های بانام حیاتی وخرم آبادی می باشند.

کم کم آفتاب درپشت درخت های گزروستای محمد عبدعلی به خاک می نشیند.باید به خانه نرگردم.از  علی سینا که جدا می شوم به  خانه گلی معلم بر می گردم.چند دانش آموز کنار اتاق نشسته اند،یکی ازآنها برایم شام آورده است ،دیگری نان محلی وسومی تخم مرغ محلی،ازمحبتشان تشکر می کنم.فانوس راروشن می کنم تا درروشنایی کم رنگ آن دروس وبرنامه های کاری فردایم رامرور کنم.

ادامه دارد...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 14:0  توسط غلامرضا کرمی  | 

چندین سال  است  درایام تعطیلات نوروز ی  وتعطیلاتی  که درطول سال  پیش می آید  سیل مسافرین  وگردشگران  از اقصی نقاط کشور  راهی بندر گناوه می شوند . براساس  آخرین گفته های مسئولین استانی  سال گذشته  از سه میلیون  گردشگری که در ایام  نوروز  وارد استان شده اند  دومیلیون نفر آن گناوه  را برای گذراندن تعطیلات نوروزی انتخاب نموده بودند.  با این استقبالی که از این بندر زیبا  شده است  تا چه اندازه  مدیران ومسئولین  شهر  از این فرصت  به نفع توسعه  شهر  بهره برداری کرده  اند.

 ساحل زیبای  گناوه می تواند  منبع در آمدزایی باشد  تا ضمن ارائه خدمات بیشتر  به گردشگران  در توسعه  شهر وزیرساخت های  آن  کمکی برای  شهرداری باشد.

حضور این  همه  مسافر وگردشگر  نیاز  به ارائه خدمات دارد که اگر  مدیران  شهر  به ویژه  شهرداری  از این فرصت  به درستی  استفاده نکنند این فرصت ها به یک تهدید  تبدیل می شوند.  ونه تنها سودی عاید مردم وشهر نمی شود  بلکه اندک   عوارضی که مردم فقیر بابت ساخت وساز  به شهرداری می پردازند  باید  هزینه وصرف جمع آوری  زباله های باقی مانده از حضور  مسافرین وگردشگران    شود.

به عنوان مثال  یک شرکت خصوصی  پس از بررسی  در سواحل  ایران ُ بندرگناوه را  برای اولین  جشنواره بین المللی  مجسمه های شنی  انتخاب نموده است. هرچند که این فرصت زیبا  برای معرفی  استعدادهای شهرستان  گناوه قابل تامل  است وفرماندار این شهر  به طور مکرر  خواستار  همکاری  ادارات با این  شرکت شده است. ولی تا چه اندازه  مسئولین شهر  از این رویداد  برای معرفی  وکمک به توسعه  ورشد شهر  از این موقعیت و  وضعیت  استفاده نموده اند. تعامل وهمکاری باید به نفع طرفین باشد. در صورتی که  بهترین نقطه ساحل  در اختیار این شرکت  قرار داده شده است و علیرغم دعوت کتبی  از طرف شهرداری ُ شنیده شده است که شرکت مذکور   هنوز  قرار دادی با شهرداری منعقد ننموده است .

بارها وبارها از زبان شهردار گناوه شنیده ا یم که شهرداری این شهر  شش میلیارد بدهکاری دارد .  پس چرا  از این فرصت ها  برای حل مشکلات  شهر ورفع بدهکاری  شهرداری استفاده نمی شود؟  

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 13:19  توسط غلامرضا کرمی  | 

 این روزها  خواب های جهان آشفته است وسکوت دشنام  غریبی است بربلندای انسانیت .  خوشه های زیتون با سروهای سبز می افتند .

وقتی  وحشت  در چشمان  سراسیمه  زنان ضجه می زند  وکودکان حماسه روز می شوند . بمب ها رنگ می بازند . بمب ها  شرمسار  عروسکی  است  که در آغوش دخترکی  آرام گرفته است.

شیشه های  جهان می لرزد  از هیبت سنگ ها  ودستهای کودکانه ات .  سنگ هایی  که درچله ی  خشم مقدسی پرتاب می شوند تا خواب کاخها را آشفته سازند.

درباغچه های غزه ُ داغهای تازه می کارند  وآنها  که درحاشیه ی این رویداد  ُ آرام می گذرندُ کجای خوابشان  را سراسیمگی  کودکان فلسطین  گزفته  است.

چه کسی دلواپس پرنده های  گم نام  هراسناک است . باید ترانه  ای تازه سرداد  وهمنفس  نخلهای سربلند ُ ایستاده مرد وعاشقانه  ومردانه  یزله ای تازه سرداد.

در سرزمین شکوفه های  فردا ُ زخمهایت  به شکفتن  ترانه ای می انجامد  که تشت بام داعیه داران  جهان است.  از زخمهایت  بهاری تازه  می روید . کبوترانی  به خاک می غلطند . زمین  در همیشه ی عطش  خود  می سوزد . چرا  جهان  در مدارش  خود نمی رقصد . با رقص  زمین ُ خون  گلوی   عروسک  کدام  دخترک  فلسطینی شتک  می زند .

 هرصبح  از  پنجره ی آفتاب  ُ زمین  درد بی سرپناهی  را می گرید.

اگر دژخیمان نبودند ُ دنیا چقدر زیبا  بود.

این بی شمار خنجر  که از  چهار  سو می روید ُ برجسم  کدام فرزند غزه  می بارد. اینجا  میان  این همه  تنهایی دنبال  چشم کدام عزیز می گردی .

تاریخ  حواله فردا  می شود  تا پشت خاک ریز زمستان به انتظار بهار بماند .

مشتی به خاک می بری  و با ابرهای سوگوار می باری .

آیینه ها رقص جنگل را فریاد  می زنند . دخترکی در ازدحام انفجار  گم شده است.  ومادری  فریادهای  زخمی اش  را ترانه  می کند .

روزی ابرهای  سوگوار می کوچند  وبهار  برگ اول  تمام فصل ها می شود. آن روز دور نیست.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت 21:11  توسط غلامرضا کرمی  | 

من از قطب شمال چشمهایت سخت دلگیرم

شبی در انجماد  دست هایت خسته می میرم

دراندام غزل  می پیچم  از تنهایی وسردی

به امیدی  که شاید دیرتر سازی  زمین گیرم

 سرابی از سکوت  آخرینت  پیش رویم ماند

بی آبانی  که با تو می کند هر روز در گیرم

 نشسته  بغض  باران  در نگاه ابر آلودت

به روی  موج دریا  می کنی  این بار تحریرم

 زدام سرنوشتی  تلخ می گویی ُ عزیز من

بگوبامن  که با زلفت گره خورده است تقدیرم

هزار اندوه در جانم ُ هزار آیینه در چشمت

نشستی روبه  رویم ُ می کنی از زخم تکثیرم

نمی خواند  نگا هت با دل گرم  سخن سنجم

نمی پیچد صدای صبح در رگ های زنجیرم

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 14:58  توسط غلامرضا کرمی  | 

پشت سر دشت و پیش رو دریا

با توام  گرم گفتگو  دریا

مست نا ز نگاه سبز توام

می شوم با تو  هم سبو دریا

دست در دست تو  شبی  تنها

 می رود دل  به جستجو دریا

می توان با توپاک و روشن بود

می توان با تو گفت از او دریا

گرچه این دل گناه آلود است

می کند در توشستشو دریا

از چه رو سربه صخره می کوبی

درد خود را به من بگو دریا

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 14:46  توسط غلامرضا کرمی  | 

دل تو بندر وچشم تو دریاست

نشستن در کنار هردو  زیباست

دل من قایق گم کرده راهی

که در آرامش چشم تو پیداست

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 14:40  توسط غلامرضا کرمی  | 

بدیا که خوب باز هم از دست می رویم

ازدست می رویم ولی مست می رویم

راهی اگر شدیم  به پای خطر چه باک

در حوزه ی نگاه تو چون هست  می رویم

با تو به هر کجا  که بگویی ُ روانه ایم

با هودج نگاه تو در بست می رویم

بستیم بار خویش ُ در این گیرو دارها

با هرچه هست و نیست  به پیوست می رویم

آسوده ایم  از غم توفان روزگار

حالا که با نگاه  تو سرمست می رویم

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 7:27  توسط غلامرضا کرمی  | 

هر لحظه در کشاکش تنها شدن  گذشت

تا عاقبت نشانه دریا شدن گذشت

دیروزمان به قصه  تکرار مبتلاست

امروز با حواله ی  ی فردا شدن گذشت

با واژ ه های کال نفس گیر می شوم

فرصت برای شاعر وشیدا شدن  گذشت

پاییز در حوالیمان دور می زند

ای غنچه ها  ُ بهار شکوفا شدن گذشت

وقتی که ابر بر عطش دشت خیمه زد

در فکر رود نیت دریا شدن گذشت

در پیله های قافیه زنجیر می شوم

فرصت برای لحظه ی (( نیما)) شدن گذشت

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 16:58  توسط غلامرضا کرمی  | 

دست در دست خیالت

راه می پویم باپرستویی که آهنگ سفر دارد

کوچ گاهم را دوباره بازمی گردم

سرزمین آیه های سبز

سرزمین کوزه بردوشان

تشنه راه خویش را

کج می کنم تا چشمه ی بالا

کوزه بردوشی نمی بینم

هیچ راه مال رو

برسینه های تپه پیدا نیست

آسمان قریه کوتاه است.

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 16:4  توسط غلامرضا کرمی  | 

پشت سرم را که نگاه  می کنم  خود را پشت نیمکتی  می بینم  وآن لحظه های سبزی  که بی درنگ آغاز شده بود  وتو با آن شکوه  از در در آمدی  وعشق را هجی کردی  ودستی بر سر اندیشه ها یمان کشیدی  و جغرافیای  دلمان را تسخیر کردی .

از شرق نگاه تو برمی خیزیم  وطلوع می کنیم  از جغرافیای  زخمهایت ُ از تاریخ نگاهت  وهندسه قلبت را ترسیم می کنیم.

غمگین تر از همیشه   از تو می نویسم واز زخمهای باستانیت ُ از نگاه زلالی  که در اولین روز درس  برما گذشت.

دستم را می گیری  تا به کشف  مجهولات  رهسپارم  کنی . دوست دارم  تا همیشه  جوان ببینمت  مثل همان روزهایی که قبراق می آِمدی  وگچ را برمی داشتی  والف را برسینه  تخته  می نشاندی . مثل همان روزها که به صف می شدیم  وتو می گفتی وما تازه می شدیم. تو می گفتی وما بزرگ می شدیم . تو می گفتی  و ما می نوشتیم . تومی سرودی وما خوشه می چیدیم. امروز رازگونه تر از همیشه می آیی و در خیال من خانه می کنی . سمت وسوس عصایت را پی می گیرم وبا سرانگشت اشاره ات راه می جویم.

دستی بر سر اندیشه هایمان می کشی وباز جغرافیای دلمان را تسخیر می کنی .عشق هجای  زندگی مان بود  ولحظه هایمان سرشار از پرنده وپرواز بود.

دستمان را می گرفتی و با طبیعت  روستا  آغاز می کردی ُ باگل  وسبزه و  وبهار ُ با باران  وکوه ودشت ُ باترانه هایی که باموسیقی گنجشکان آغاز  می شد و با هوای کوهستان گره می خورد.

رنج هایمان  تقسیم می شد  ولبخندهایمان ضربدر نگاه تو می گردید.  می خواستم برایت چکامه ای بنویسم ولی قلم به سمت وسوی دیگر می رود  . به سمت خاطره های باتو بودن ُ آنگاه که گرد چرخ وجود تو  می چرخیم ودست در دست  بهار به نوروز می رسیم .  دوباره باد ُ باران  را باتو  ترانه می کنیم . در درس تصمیم کبری مصصم تر ازهمیشه دغدغه ی کتاب را مشق می کنیم . با خرگوش بازیگوش به جنگ خورشید نمی رویم . با تو صدای پای باران مارا به وجد می آورد.  تا تشنگیمان را با لهجه ی باران  پاسخ  باشی  وجویبارهای زلال دانش را از چشمه ی  جوشان لبهایت  بنوشیم . پا به پای تو  برسر سفره ی  کوکب خانم می نشینیم.

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 15:22  توسط غلامرضا کرمی  | 

مطلبی در یکی ازهفته نامه های محلی در رابطه با وضعیت گناوه به چاپ رسیده بود که برشی از آن را تقدیم می کنم . این مطلب مربوط به ۹ فروردین ۱۳۸۷ می باشد.

شهر از جمعیت لب پر می زند جمعیتی که چین می خورد  وروانه می شود تا خودرا به اجناس  چینی گره بزند به ساحل که می رسم هنوز چادرهایی به رنگ بهار برپا بود  وآسمان که به آبی دریا دست می داد  وجماعت به هرطرف جاری  وماسه ها که تکیه به دیوار ساحلی دادند.  وهمین پارسال بود  که دیوار  ساحلی با یک سلام موج  فروغلطید

ای کاش  خیابان ساحلی  را می شد کمی به سمت شهر هل داد تا جایی برای  فوتبال بچه ها می شد.

ای کاش می شد پلاژی داشت یا حمام های آب شیرین ساخت.

ای کاش درختی  بود تا در سایه سار آن مسافری بیاساید

ای کاش ساخت وسا زهای حاشیه ساحل  عقب تر می رفتند  تا نفس دریا باز شود

وای کاش...

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 14:22  توسط غلامرضا کرمی  | 

این روزها شغل های جدیدی در گناوه ظهور پیدا کرده است.  شغل هایی نظیر قایق سواری ُ اسب سواری ُ اربانه سواری  و... از مشاغلی هستند که در کنار دریا وساحل گناوه با آنها مواجه می شویم  مشاغل پردر آمدی  که نیاز به سرمایه گذاری آنچنانی هم نیست . جادارد مسئولین شهر گناوه سرمایه گذاری بیشتری روی ساحل این شهر انجام دهند  آن وقت خواهند دید که در آمد حاصل از دریا وتوریسم کمتر از بازار تجارت این شهر نیست.
+ نوشته شده در  شنبه سوم فروردین 1387ساعت 20:57  توسط غلامرضا کرمی  | 

طبق خبرهای رسیده  تا ساعت ۴ بعدازظهر گفته می شود ۷۰ هزار مسافر نوروزی وارد شهر گناوه شده امد  البته شدت شلوغی شهر از ساعت ۵ بعد ازظهر  به بعد می باشد. لازم  است مسئولین محترم تمهیدات لازم  را جهت رفاه میهمانان نوروزی فراهم نموده تا سالهای آینده  شاهد استقبال بیشتر میهمانان به این بندر پر خاطره باشیم.  
+ نوشته شده در  شنبه سوم فروردین 1387ساعت 1:37  توسط غلامرضا کرمی  | 

این روزها  گناوه میزبان خیل زیادی از هموطنانمان  می باشد . ساحل زیبای گناوه  حال وهوای خاصی یدا کرده است . امید است مسئولین  سرمایه  گذاری  خوبی  روی  ساحل  گناوه داشته باشند  تا بتوان از موقعیت  ایجاد شده  استفاده بهتری  برد در آغاز سال جدید وبلاگ شمیم ۲ در نظر دارد مسائل اجتماعی شهر را پی گیری نماید. نظرات وهمکاری شما مارا امیدوار  به ادامه راه خواهد نمود.

+ نوشته شده در  جمعه دوم فروردین 1387ساعت 22:44  توسط غلامرضا کرمی  |